نام کتاب: عشق در زمان وبا
دارند صفحه ای از کتاب های پزشکی را از حفظ می خوانند. با این حال به نظر می‌رسید که آن توضیح را از خود در آورده اند، خیال کرده اند. استاد او در دانشکده‌ پزشکی فرانسه به او توصیه کرده بود که بهتر است در طبابت اطفال تخصص بگیرد چون آن رشته از همه صادقانه تر است، چون اطفال موقعی که مریض می شوند واقعا مریض هستند و قادر نیستند با جملاتی به نفع خودشان با پزشک ارتباط برقرار کنند. ارتباط آنها فقط با علایم واقعی مرض است و بس. بزرگترها از سنی به بالا علایم مرضی بدون مرض را داشتند یا بدتر از آن مبتلا به امراضی مهلک بودند که علایم آن علایم امراض دیگری بجز آن بود. برای آنها داروهای مسکن تجویز می کرد تا با گذشت زمان تسکین حاصل کنند، تا زمانی که یاد می گرفتند در خاکروبه دانی پیری خود آن دردها را حس نکنند. آنچه هرگز به فکر خوونال اوربینو خطور نکرده بود، این بود که پزشکی به سن و سال او که خیال می کرد هر رقم مریض دیده است قادر نبود این فکر را از سر خود بیرون کند که وقتی مریض نبود خال کند مریض است، یا بدتر از آن اصلا تصور نکند که مریض است و آن هم صرفا به خاطر علایم علم پزشکی از آن امراض موقعی که فقط چهل سال از عمرش می‌گذشت کمی از روی شوخی و کمی هم جدی گفته بود: «تنها چیزی را که در زندگی به آن احتیاج دارم، یافتن کسی است که حرف مرا درک کند.» ولی وقتی خود را در آن هزار راه خانم لینچ یافت دیگر از روی شوخی نبود که چنان فکری می‌کرد.
تمام علایم امراض مریضهای پیرتر از خودش، چه واقعی و چه خیالی، همه در بدن او جمع شده بودند. اندازه کبد خود را بدون آن که از روی شکم دنبالش بگردد، می‌دانست، صدای غرولند گربه خفته کلیه هایش را به وضوح میشنید، درخشندگی باشکوه مثانه خود را حس

صفحه 381 از 536