برساند. زن، درست موقعی که او داشت دگمه های شلوارش را می بست، وامانده از اوج وارد دالان تنهایی خود می شد. مرد خسته و هلاک بود انگار در مرز بین زندگی و مرگ عشقبازی کرده و دست و پنجه نرم کرده است، در حالی که در واقع کاری انجام نداده بود بجز یک عمل جسمانی. ولی به هر حال عادت او چنان بود. مثل تزریق یک آمپول در معالجات روزانه اش. آن وقت شرمنده از بی ارادگی خود به خانه برمیگشت، دلش می خواست بمیرد. خود را لعنت می کرد که چرا شهامت این را به دست نمیآورد تا از فرمینا داثا تقاضا کند شلوار او را پایین بکشد و با ماتحت لخت روی یک منقل آتش بنشاندش.
شام نمی خورد. بدون ایمان دعا می خواند. وانمود می کرد که در بستر مطالعه کتاب پس از خواب بعداز ظهر را ادامه می دهد. زنش در همان حال قبل از پای گذاشتن به بستر، دور خانه می چرخید تا جهان را نظم و ترتیبی بدهد. هر چه سرش بیشتر روی کتاب پایین می آمد، به همان اندازه هم می دید که چگونه دارد در مرداب اجتناب ناپذیر خانم لینچ فرو می رود، در تراوش آن جنگل مخفی او، در بستر مرگ خود و آن وقت دیگر مغزش کار نمی کرد، به هیچ چیز دیگری فکر نمی کرد، بجز ساعت پنج دقیقه به پنج فردا بعدازظهر، فقط به او فکر می کرد که در بستر دراز کشیده و منتظرش است. زن دیوانه ای بود از اهالی جامائیکا. دایره ای بود بس جنون آمیز.
چند سالی می شد که رفته رفته داشت متوجه سنگینی جسم خود می شد. علامات آن را می شناخت و تصدیق می کرد. آنها را در کتاب های درسی خود خوانده بود، آنها را در زندگی واقعی در مریض هایی که سنشان از او بیشتر بود، ملاحظه کرده بود. علائمی که یکمرتبه بدون خبر قبلی در آنها ظاهر می شد و آن را چنان به دقت توضیح می دادند که انگار
شام نمی خورد. بدون ایمان دعا می خواند. وانمود می کرد که در بستر مطالعه کتاب پس از خواب بعداز ظهر را ادامه می دهد. زنش در همان حال قبل از پای گذاشتن به بستر، دور خانه می چرخید تا جهان را نظم و ترتیبی بدهد. هر چه سرش بیشتر روی کتاب پایین می آمد، به همان اندازه هم می دید که چگونه دارد در مرداب اجتناب ناپذیر خانم لینچ فرو می رود، در تراوش آن جنگل مخفی او، در بستر مرگ خود و آن وقت دیگر مغزش کار نمی کرد، به هیچ چیز دیگری فکر نمی کرد، بجز ساعت پنج دقیقه به پنج فردا بعدازظهر، فقط به او فکر می کرد که در بستر دراز کشیده و منتظرش است. زن دیوانه ای بود از اهالی جامائیکا. دایره ای بود بس جنون آمیز.
چند سالی می شد که رفته رفته داشت متوجه سنگینی جسم خود می شد. علامات آن را می شناخت و تصدیق می کرد. آنها را در کتاب های درسی خود خوانده بود، آنها را در زندگی واقعی در مریض هایی که سنشان از او بیشتر بود، ملاحظه کرده بود. علائمی که یکمرتبه بدون خبر قبلی در آنها ظاهر می شد و آن را چنان به دقت توضیح می دادند که انگار