تحملی در انتظار بعدازظهر بود، هر مسئله دیگری را که به خانم لینج مربوط نمیشد فراموش می کرد. کالسکه که به آن زمین های نمکزار مردابی نزدیک می شد، در دلش خداخدا می کرد تا بلکه در لحظه آخر مسئله ای پیش بینی نشده راهش را عوض کند. چنان دچار دلشوره شده بود که گاه از دیدن سر پنبه ای رنگ کشیش که در ایوان چیز می خواند، خوشحال می شد و می شنید که دخترش در اتاق با خواندن قطعاتی از انجیل به بچه های محله اصول دین تدریس می کند. آن وقت خوشحال و راضی به خانه برمی گشت. مجبور نشده بود خود را به خطر بیندازد، ولی بعد از نگرانی دیوانه می شد چون دلش می خواست که هر روز تمام ساعات روز، ساعت پنج بعدازظهر باشد.
چنین بود که عشق غیرممکن شد. سه ماه گذشته بود و کالسکه جلوی خانه او را همه شناخته بودند. دوشیزه لینچ به محض دیدن فاسق گیج خود، بدون رد و بدل کردن حرفی، بدون پیش درآمدی، یکراست به اتاق خواب می رفت. محتاطانه در روزهایی که منتظر او بود یک دامن گشاد می پوشید، یک دامن چین دار زیبای جامائیکا با گل های رنگارنگ، زیر آن هم تنکه ای به پا نمی کرد. معتقد بود که به این شکل همه چیز آسان تر می شود و از ترس او نیز کاسته خواهد شد. ولی دکتر تمام سعی و کوششی را که او در ارضاء کردنش به کار برده بود، به هدر می داد. نفس زنان او را تا اتاق خواب دنبال می کرد، خیس از عرق داخل می شد، عصا و کیف طبابت و کلاهش را به زمین می انداخت، با دستپاچگی عشق می ورزید. شلوارش روی ساق پاهایش می افتاد، تمام دگمه های کتش را می بست تا جلوی دست و پایش را نگیرند. جلیقه و زنجیر طلایش و کفشهایش همه به تنش بودند. عجله می کرد تا هر چه زودتر از آن جا برود. انگار بیشتر عجله داشت تا برود تا این که عشقبازی را به خاتمه
چنین بود که عشق غیرممکن شد. سه ماه گذشته بود و کالسکه جلوی خانه او را همه شناخته بودند. دوشیزه لینچ به محض دیدن فاسق گیج خود، بدون رد و بدل کردن حرفی، بدون پیش درآمدی، یکراست به اتاق خواب می رفت. محتاطانه در روزهایی که منتظر او بود یک دامن گشاد می پوشید، یک دامن چین دار زیبای جامائیکا با گل های رنگارنگ، زیر آن هم تنکه ای به پا نمی کرد. معتقد بود که به این شکل همه چیز آسان تر می شود و از ترس او نیز کاسته خواهد شد. ولی دکتر تمام سعی و کوششی را که او در ارضاء کردنش به کار برده بود، به هدر می داد. نفس زنان او را تا اتاق خواب دنبال می کرد، خیس از عرق داخل می شد، عصا و کیف طبابت و کلاهش را به زمین می انداخت، با دستپاچگی عشق می ورزید. شلوارش روی ساق پاهایش می افتاد، تمام دگمه های کتش را می بست تا جلوی دست و پایش را نگیرند. جلیقه و زنجیر طلایش و کفشهایش همه به تنش بودند. عجله می کرد تا هر چه زودتر از آن جا برود. انگار بیشتر عجله داشت تا برود تا این که عشقبازی را به خاتمه