زن با حق شناسی دستش را به طرف او دراز کرد.
«ولی اگر من چنین فکری کرده ام، دلیل عملی نکردن آن نیست. شما نمی توانید تصور کنید که برای کاکاسیاه بی چاره ای مثل من، چه افتخاری است که پزشکی این طور عالیمقام لحظه ای به او فکر کرده باشد.»
مرد گفت: «من بلاانقطاع به شما فکر کرده ام.»
اعترافی چنان ارزان بود که می توانست هر کسی را به رقت بیندازد ولی زن، خیال او را راحت کرد و چنان غش غش خندید که تمام اتاق خواب از خنده اش نورانی شد.
گفت: «از همان لحظه ای که تو را در بیمارستان دیدم همه چیز را به خوبی درک کردم، آره دکتر جون، درست است که کاکاسیاه هستم ولی خر نیستم.»
ماجرا به هیچ وجه آسان نبود. خانم لینچ نگران ناموس خود بود، خواستار امنیت و عشق بود، درست به همان ترتیب، اول امنیت و بعد عشق و آن اوامر را حق مسلم خود می دانست. به دکتر اوربینو فرصت داد تا اغوایش کند، البته بدون آن که وارد اتاقش شود، حتی اگر در خانه تنها بود. حداکثر آزادی عملش دستمالی کردن و شنیدن ضربان قلبش بود. می توانست تمام اصول اخلاقی خود را زیر پا بگذارد، فقط کافی بود او را لخت نکند. مرد نیز به نوبه خود وقتی دهانش به آن قلاب ماهیگیری گیر کرده بود دیگر نمی توانست خود را رها کند و هر روز به حملات خود ادامه می داد. مسائل روزمره زندگی، رابطه اش با خانم لینچ را ناممکن می ساخت، ولی چنان ارادهاش ضعیف شده بود که نمی توانست به موقع عقب بکشد، همان طور که در آینده هم نشان داد که قادر نیست بیش از آن جلو برود. حد او درست به همان اندازه بود و بس.
کشیش لینچ زندگی باقاعده ای نداشت. ناگهان سوار قاطر می شد و به
«ولی اگر من چنین فکری کرده ام، دلیل عملی نکردن آن نیست. شما نمی توانید تصور کنید که برای کاکاسیاه بی چاره ای مثل من، چه افتخاری است که پزشکی این طور عالیمقام لحظه ای به او فکر کرده باشد.»
مرد گفت: «من بلاانقطاع به شما فکر کرده ام.»
اعترافی چنان ارزان بود که می توانست هر کسی را به رقت بیندازد ولی زن، خیال او را راحت کرد و چنان غش غش خندید که تمام اتاق خواب از خنده اش نورانی شد.
گفت: «از همان لحظه ای که تو را در بیمارستان دیدم همه چیز را به خوبی درک کردم، آره دکتر جون، درست است که کاکاسیاه هستم ولی خر نیستم.»
ماجرا به هیچ وجه آسان نبود. خانم لینچ نگران ناموس خود بود، خواستار امنیت و عشق بود، درست به همان ترتیب، اول امنیت و بعد عشق و آن اوامر را حق مسلم خود می دانست. به دکتر اوربینو فرصت داد تا اغوایش کند، البته بدون آن که وارد اتاقش شود، حتی اگر در خانه تنها بود. حداکثر آزادی عملش دستمالی کردن و شنیدن ضربان قلبش بود. می توانست تمام اصول اخلاقی خود را زیر پا بگذارد، فقط کافی بود او را لخت نکند. مرد نیز به نوبه خود وقتی دهانش به آن قلاب ماهیگیری گیر کرده بود دیگر نمی توانست خود را رها کند و هر روز به حملات خود ادامه می داد. مسائل روزمره زندگی، رابطه اش با خانم لینچ را ناممکن می ساخت، ولی چنان ارادهاش ضعیف شده بود که نمی توانست به موقع عقب بکشد، همان طور که در آینده هم نشان داد که قادر نیست بیش از آن جلو برود. حد او درست به همان اندازه بود و بس.
کشیش لینچ زندگی باقاعده ای نداشت. ناگهان سوار قاطر می شد و به