نام کتاب: عشق در زمان وبا
به پاهای پری های دریایی می ماند، پوستش شعله ای کمرنگ بود، سینه‌هایش حیرت زده بودند، لثه هایی بلورین با دندانهایی کامل داشت. از تمام بدنش بخاری تراوش می شد که عصاره سلامتی بود، همان بویی که فرمینا داثا از روی لباس های شوهرش بو می کشید. دختر به آن اتاق ویزیت عمومی رفته بود چون مرضی داشت که خودش اسم آن را گذاشته بود «پیچ روده». دکتر اوربینو هم نمی خواست آن را ندیده بگیرد، در نتیجه در معاینه خود بیشتر از روی قصد او را دستمالی کرد تا از روی تشخیص. در همان حال می دید که تمام عقل خود را دارد از دست می دهد و حیرت زده کشف می کرد که آن موجود شگفت انگیز همان طور که از بیرون زیبا بود، از درون نیز به همان اندازه زیبا بود. آن وقت خود را به دست لذت لامسه سپرد، نه مثل مهم‌ترین پزشک کرانه های کارائیب، بلکه مثل بی چاره ای که غرایزش به هم پیچیده بود و عذابش می داد. در طی سال های طبابت، فقط یک بار دیگر چنان جریانی برایش پیش آمده بود. در عمرش هرگز مثل آن روز خجالت نکشیده بود، چون زن مریض با اوقاتی تلخ دست او را از روی بدن خود کنار زده و روی تخت نشسته و گفته بود: «آنچه می خواهید ممکن است رخ بدهد ولی نه به این طریق » خانم لینچ برعکس خود را در دستان او رها کرد و وقتی دیگر شک و شبهه ای برایش باقی نماند که دکتر اصلا در فکر طبابت نیست، گفت:
«خیال می کردم این کارها برخلاف اصول اخلاقی شماست. و از نظر شما ممنوع است.»
دکتر چنان خیس عرق بود که انگار سراپا لباس پوشیده از گودالی آب پا به بیرون گذاشته باشد. دستان و صورت خود را با حوله ای خشک کرد و گفت: «اصول اخلاقی! همه خیال می کنند که ما مردها از چوب ساخته شده ایم.»

صفحه 375 از 536