آورد تا دکتر را بشناسد. انگار دوستانی قدیمی باشند با حرکت دست به او سلام کرد. از او دعوت کرد به نزدش برود و فنجانی قهوه بخورد تا ازدحام بچه ها فروکش کند. رفت و برخلاف عادات همیشگی خود، فنجان قهوه را با لذت هر چه تمام نوشید. به او گوش داد که در مورد خود صحبت می کرد و تنها چیزی بود که آن روز صبح مورد علاقه دکتر بود. تنها چیزی که بلا انقطاع در ماه های آینده مورد علاقه اش قرار گرفته بود. یک بار وقتی تازه ازدواج کرده بود یکی از دوستانش در حضور همسرش به او گفته بود که دیر یا زود می بایستی با هوسی جنون آمیز روبرو شود که امکان دارد استقرار زناشویی او را مختل کند. او که تصور می کرد خود را به خوبی می شناسد و به اصول اخلاقی خود آشنایی کامل دارد از آن پیش بینی خندیده بود. اما حالا می دید که چگونه آن بلا بر سرش آمده است.
خانم باربارا لینچ، تنها دختر کشیش جوناتان ب. لینج بود. یک کشیش پروتستان سیاهپوست لاغراندام که سوار بر قاطر به کلبه های فقرای ساکن زمین های نمکزار مردابی می رفت تا موعظه کند. موعظه یکی از آن خدایانی که دکتر خوونال اوربینو ابتدای نامش را با حروف کوچک مینوشت تا با آغاز نام خود او فرق داشته باشد. باربارا اسپانیولی را به خوبی صحبت می کرد. با اشتباهاتی مختصر که زبان او را شیرین تر می ساخت. در ماه دسامبر بیست و هشت ساله می شد، چندی نمی شد که از شوهر خود که یکی از مریدان پدرش بود، طلاق گرفته بود. ازدواجی بد که دو سال طول کشیده بود.. دیگر مایل نبود اشتباه خود را تکرار کند. می گفت: «من فقط عاشق طوطی خود هستم و بس.» ولی دکتر اوربینو می دانست که او بی منظور این جمله را بر زبان آورده است. به خود هشدار میداد آن همه مسائل دست به دست هم داده اند تا خداوند بعد پدر او را
خانم باربارا لینچ، تنها دختر کشیش جوناتان ب. لینج بود. یک کشیش پروتستان سیاهپوست لاغراندام که سوار بر قاطر به کلبه های فقرای ساکن زمین های نمکزار مردابی می رفت تا موعظه کند. موعظه یکی از آن خدایانی که دکتر خوونال اوربینو ابتدای نامش را با حروف کوچک مینوشت تا با آغاز نام خود او فرق داشته باشد. باربارا اسپانیولی را به خوبی صحبت می کرد. با اشتباهاتی مختصر که زبان او را شیرین تر می ساخت. در ماه دسامبر بیست و هشت ساله می شد، چندی نمی شد که از شوهر خود که یکی از مریدان پدرش بود، طلاق گرفته بود. ازدواجی بد که دو سال طول کشیده بود.. دیگر مایل نبود اشتباه خود را تکرار کند. می گفت: «من فقط عاشق طوطی خود هستم و بس.» ولی دکتر اوربینو می دانست که او بی منظور این جمله را بر زبان آورده است. به خود هشدار میداد آن همه مسائل دست به دست هم داده اند تا خداوند بعد پدر او را