دکتر خوونال اوربینو چهار ماه قبل با او آشنا شده بود. موقعی که در اتاق ویزیت عمومی بیمارستان در انتظار نوبت خود بود. دکتر با همان نگاه اول درک کرد که چیزی چاره ناپذیر در سرنوشتش به وجود آمده است. دختری بود دورگه، بلند قامت با بدنی راسخ و قشنگ. با پوستی به رنگ شهد نیشکر و همان طور هم شیرین. آن روز صبح پیراهن قرمزی با خال های سفید به تن داشت، کلاهی هم به سر داشت که لبه آن بسیار بلند بود و تا روی پلک چشمانش سایه افکنده بود. از جنسی به نظر می رسید متفاوت با جنس بشر. دکتر خوونال اوربینو معمولا به آن اتاق ویزیت بیمارستان چندان اهمیتی نمی داد، ولی هر بار که اندکی وقت زیادی داشت به آنجا می رفت تا به شاگردان خود متذکر شود که بهترین روش، همان تشخیص مرض است و بس. آنچنان بود که ترتیبی داد تا در معاینه آن دختر دورگه حضور داشته باشد. ترتیبی داد تا مریدان او متوجه تغییر حالتش نشوند. سعی کرد به چهره دختر نگاه نکند، ولی مشخصات او را به خوبی به خاطر سپرد. همان روز بعداز ظهر، بعد از آخرین ویزیت، به کالسکه چی نشانی ای را که دختر به بیمارستان داده بود، داد. در واقع هم، او آن جا، روی ایوان نشسته بود و داشت از هوای خنک ماه مارس لذت می برد.
یکی از خانه های خاص جزایر آنتیل بود. سراپا زردرنگ شده بود. پنجره هایی بسیار معمولی و گلدان هایی از گل میخک و سرخس در جلوی در ورودی. روی قطعات چوب که در مرداب ها فرو کرده بودند بنا شده بود. یک طوطی سخنگو در قفسی از ناودان آویزان بود. در پیاده روی مقابل یک دبستان به چشم می خورد. بچه هایی که دسته جمعی از آنجا خارج می شدند باعث شدند کالسکه چی ترمز کند تا اسب وحشتزده نشود. باعث نیک بختی شد چون دوشیزه باربارا لینچ فرصت به دست
یکی از خانه های خاص جزایر آنتیل بود. سراپا زردرنگ شده بود. پنجره هایی بسیار معمولی و گلدان هایی از گل میخک و سرخس در جلوی در ورودی. روی قطعات چوب که در مرداب ها فرو کرده بودند بنا شده بود. یک طوطی سخنگو در قفسی از ناودان آویزان بود. در پیاده روی مقابل یک دبستان به چشم می خورد. بچه هایی که دسته جمعی از آنجا خارج می شدند باعث شدند کالسکه چی ترمز کند تا اسب وحشتزده نشود. باعث نیک بختی شد چون دوشیزه باربارا لینچ فرصت به دست