نام کتاب: عشق در زمان وبا
نمی رفت تا اعتراف کند. هرگز نمی توانست تصور کند که کسی بتواند در موردی که عشق نباشد آن طور زجر بکشد، ولی او گرفتار شده بود. تصمیم گرفت لانه ماری را که دل و جگرش را مسموم می کرد، آتش بزند. همین کار را کرد. بعداز ظهر روی ایوان نشسته بود و جوراب ها را رفو میکرد. شوهرش هم مثل همیشه بعد از خواب بعدازظهر، کتاب می خواند. ناگهان خیاطی را کنار گذاشت، عینک خود را روی پیشانی بالا زد و با لحنی بسیار آرام گفت: «دکتر.»
غرق مطالعه کتاب *جزیره پنگوئن ها* بود. کتابی که تمام عالم در آن ایام مشغول خواندنش بود. شوهر بدون آن که سر خود را بالا بیاورد به زبان فرانسه گفت: «بله.»
زن گفت: «به من نگاه کن.»
به همسرش نگاه انداخت. گرچه از پشت عینک نزدیک بین او را مه آلود می دید، ولی لزومی نداشت عینک از روی چشم بردارد، تا دریابد نگاه همسرش آتشش می زند.
پرسید: «چه خبر شده؟»
خودت بهتر می دانی.
حرف دیگری بر زبان نیاورد. عینک را از روی پیشانی پایین آورد و به رفو کردن جوراب‌ها ادامه داد. آن وقت دکتر خوونال اوربینو درک کرد که ساعات طولانی نگرانی خاتمه یافته است. برخلاف آنچه در نظر مجسم کرده بود، زلزله ای در قلب نبود، بلکه صرفا ضربه ای بود از صلح. آن نفس راحت بود که می بایستی دیر یا زود فرا می‌رسید. ولی «زود» آن قبل از «دیر» سر رسیده بود. شبح دوشیزه *باربارا لینچ* عاقبت وارد خانه شده بود.
اثر آناتول فرانس نویسنده فرانسوی (۱۸۴۴ - ۱۹۲۴). - م.<br />Bartana Lynch

صفحه 371 از 536