نام کتاب: عشق در زمان وبا
همان چند باری را هم که همراه شوهرش به آنجا رفته بود فقط به خاطر مسائلی ناچیز و زودگذر بود. حس می کرد که حق ندارد به تنهایی داخل آن اتاق بشود و علاوه بر آن مرتکب اعمالی بشود که محترمانه نبود. ولی می دید که به آنجا پا گذاشته است. می خواست واقعیت را کشف کند. با دلشوره عقب آن می‌گشت، درست به اندازه همان دلشوره‌ای که اگر واقعیت را کشف می کرد، دچارش می شد. بادی او را به پیش می راند که قادر نبود جلوی آن را بگیرد، تکبر ذاتی او را در هم شکسته بود، غرورش را زیر پا گذاشته بود؛ یک عذاب دلپذیر.
از چیزی سر در نیاورد، چون مریض های شوهرش به غیر از دوستان مشترکشان، همگی جزو همان زندگی خصوصی شوهرش بودند، مردمی بدون شناسایی، کسانی که با چهره های خود شناخته نمی شدند و فقط امراضشان نمودارشان بود. رنگ چشم آنها، دیوانه بازی قلب آنها مهم نبود، ورم کردن کبد مهم بود، رنگ بد زبان مهم بود، شن های ادرار و توهم های شب های تب آلودشان مهم بود. کسانی که به شوهر او اعتقاد داشتند، تصور می کردند که از تصدق سر او زنده مانده‎‌اند، در حالی که در واقع آنها بودند که شوهر او را زنده نگاه داشته بودند و همه چیز در جمله ای خلاصه می شد که او با آن دستخط خرچنگ قورباغه ای دکتری خود می نوشت: «آرام باش، خداوند دم در منتظر توست.» فرمینا داثا پس از دو ساعت جستجوی بیهوده، با احساس خفت در هم دریدن حرمت، از دفتر خارج شد.
با تشویق تخیلات خود شروع کرد تغییرات شوهرش را زیر نظر بگیرد. می دید که حواسش پرت است، می دید که هم سر میز غذا و هم در بستر بی اشتهاست. با عصبانیت جواب های کنایه دار پس می داد. وقتی در خانه بود دیگر مثل سابق آرام نبود، به شیری می ماند که در قفس حبس

صفحه 369 از 536