تشخیص آن کار سهلی نبود؛ چون فرمینا داثا برخلاف بسیاری از دوستانش، مغرورتر از آن بود که جاسوسی شوهرش را بکند یا کسی را بفرستد تا زاغ سیاهش را چوب بزند. ساعات ویزیت او برای خیانت کردن مناسب بودند و برای زیر نظر گرفتن مناسب تر. دکتر خوونال اوربینو مریض ها را با دقت بسیار معاینه می کرد، حق ویزیت را میگرفت و همه این چیزها را هم یادداشت می کرد. از اولین ویزیت مریض تا زمانی که روانه آن دنیایش می کرد و چند کلمه ای هم برای آمرزش روحش بر زبان می آورد.
فرمینا داثا برای چند روزی دید که لباس های او بو نمی دهند. و بعد ناگهانی درست موقعی که اصلا انتظار نداشت آن بو به مشامش خورد، روزهای بعد نیز به طور مبهمی آن را احساس کرد، گرچه یکی از آن روزها، یکشنبهای بود که همگی در خانه دور هم جمع شده بودند و او و شوهرش هم حتی یک لحظه از هم جدا نشده بودند. یک روز بعدازظهر، برخلاف عادت خود پا به دفتر شوهرش گذاشت. هم برخلاف عادت و هم برخلاف میل، درست مثل این که زن دیگری داشت عملی را که او دوست نداشت، انجام می داد. در آنجا با یک ذره بین عالی ساخت بنگال تمام ویزیت های شوهرش را در ماه های اخیر زیر نظر گرفت. اولین مرتبه ای بود که به تنهایی پا به اتاق کار او می گذاشت. اتاقی که بوی داروی ضدعفونی می داد و از کتابهایی مملو بود که با چرم حیواناتی نامعلوم جلد شده بودند، با عکسهایی از دوران مدرسه که همگی بد افتاده بودند، با ورقه های پوستی دیپلم هایی قاب شده، با اسطرلابها و خنجرهایی که در طی سال ها جمع آوری شده بودند. پناهگاهی بود خصوصی که آن را همیشه تنها قسمت زندگی خصوصی شوهرش فرض کرده بود، جایی که حق نداشت به آن پا بگذارد، چون هیچ گونه ربطی به عشق نداشت.
فرمینا داثا برای چند روزی دید که لباس های او بو نمی دهند. و بعد ناگهانی درست موقعی که اصلا انتظار نداشت آن بو به مشامش خورد، روزهای بعد نیز به طور مبهمی آن را احساس کرد، گرچه یکی از آن روزها، یکشنبهای بود که همگی در خانه دور هم جمع شده بودند و او و شوهرش هم حتی یک لحظه از هم جدا نشده بودند. یک روز بعدازظهر، برخلاف عادت خود پا به دفتر شوهرش گذاشت. هم برخلاف عادت و هم برخلاف میل، درست مثل این که زن دیگری داشت عملی را که او دوست نداشت، انجام می داد. در آنجا با یک ذره بین عالی ساخت بنگال تمام ویزیت های شوهرش را در ماه های اخیر زیر نظر گرفت. اولین مرتبه ای بود که به تنهایی پا به اتاق کار او می گذاشت. اتاقی که بوی داروی ضدعفونی می داد و از کتابهایی مملو بود که با چرم حیواناتی نامعلوم جلد شده بودند، با عکسهایی از دوران مدرسه که همگی بد افتاده بودند، با ورقه های پوستی دیپلم هایی قاب شده، با اسطرلابها و خنجرهایی که در طی سال ها جمع آوری شده بودند. پناهگاهی بود خصوصی که آن را همیشه تنها قسمت زندگی خصوصی شوهرش فرض کرده بود، جایی که حق نداشت به آن پا بگذارد، چون هیچ گونه ربطی به عشق نداشت.