ابریشمی را بو کشید که رویش حروف اول اسم او دست دوزی شده بود. هیچ گونه شک و تردیدی وجود نداشت. در هر البسه او بویی وجود داشت که طی سال های زناشویی هرگز وجود نداشت. بویی که تشخیص آن چندان آسان نبود؛ نه بوی گل بود و نه بوی عطر مصنوعی. بوی بشری بود. چیزی به شوهرش نگفت. بو را هر روز در آن البسه نمی یافت، ولی به هر حال وقتی لباس های شوهر را بو میکشید، دیگر فقط به خاطر این نبود که ببیند چرک شده اند یا نه، بلکه از روی نگرانی غیرقابل تحملی بود که داشت دل و جگرش را به هم می پیچاند.
نمی توانست بفهمد این بو از کجا و چگونه ریشه گرفته است. بدون شک در بین درس صبح و ناهار نبود، چون هیچ زن عاقلی در چنان ساعات نامربوطی نمی رفت تا با عجله عشقبازی کند. مرد هم در چنین زمانی به سراغش نمی رفت؛ درست در موقعی که زن با عجله خانه را جارو می کرد، رختخواب ها را جمع می کرد، برای آماده کردن غذا به خرید می رفت و احتمالا این نگرانی را داشت که یکی از بچه ها مثلا با سنگی که به طرفش پرتاب کرده اند زخمی و به خانه فرستاده شده باشد و او را سر ساعت یازده صبح، سراپا لخت و برهنه و بلاتکلیف در اتاق خواب همراه با پزشکی عریان غافلگیر کند، علاوه بر آن به خوبی می دانست که دکتر خوونال اوربینو فقط شبها عشقبازی می کند و بس، تازه آن هم در تاریکی مطلق. حداکثرش آن بود که آن عمل را قبل از سحر با چهچهه اولین پرندگان انجام دهد. بنابر آنچه خود شوهر میگفت پس از آن ساعت دیگر به زحمت این نمی ارزید که لباس از تن درآورد و بار دیگر به تن کند، آن هم فقط برای یک عشقبازی سریع مثل خروس ها. بنابر این سرایت بو به لباس ها فقط می توانست در مواقعی باشد که او به ویزیت بیماران میرفت یا شبها، اگر به مسابقه شطرنج یا سینما نمی رفت.
نمی توانست بفهمد این بو از کجا و چگونه ریشه گرفته است. بدون شک در بین درس صبح و ناهار نبود، چون هیچ زن عاقلی در چنان ساعات نامربوطی نمی رفت تا با عجله عشقبازی کند. مرد هم در چنین زمانی به سراغش نمی رفت؛ درست در موقعی که زن با عجله خانه را جارو می کرد، رختخواب ها را جمع می کرد، برای آماده کردن غذا به خرید می رفت و احتمالا این نگرانی را داشت که یکی از بچه ها مثلا با سنگی که به طرفش پرتاب کرده اند زخمی و به خانه فرستاده شده باشد و او را سر ساعت یازده صبح، سراپا لخت و برهنه و بلاتکلیف در اتاق خواب همراه با پزشکی عریان غافلگیر کند، علاوه بر آن به خوبی می دانست که دکتر خوونال اوربینو فقط شبها عشقبازی می کند و بس، تازه آن هم در تاریکی مطلق. حداکثرش آن بود که آن عمل را قبل از سحر با چهچهه اولین پرندگان انجام دهد. بنابر آنچه خود شوهر میگفت پس از آن ساعت دیگر به زحمت این نمی ارزید که لباس از تن درآورد و بار دیگر به تن کند، آن هم فقط برای یک عشقبازی سریع مثل خروس ها. بنابر این سرایت بو به لباس ها فقط می توانست در مواقعی باشد که او به ویزیت بیماران میرفت یا شبها، اگر به مسابقه شطرنج یا سینما نمی رفت.