نام کتاب: عشق در زمان وبا
تمام ناخداهای کشتی ها و مقامات مربوطه بندرها از سفر او مطلع شده بودند. وقتی تصمیم قطعی خود را گرفته بود به فرزندانش گفته بود که مدتی برای استراحت پیش خاله ئیلده براندا می رود، ولی در واقع دیگر خیال بازگشت نداشت. دکتر خوونال اوربینو به خوبی به اخلاق او وارد بود و آن را مثل تقاصی نسبت به گناه خود پذیرفته بود. ولی هنوز چراغهای شهر و کشتی ناپدید نشده بودند که هر دو از ضعف خود پشیمان گشته بودند.
با وجود مکاتبه ای بسیار رسمی در مورد فرزندان و امور خانه، تقریبا دو سال سپری شد و آنها راه حلی به دست نیاورده بودند، همه راه ها را با غرور میں گذاری کرده بودند. فرزندان برای گذراندن تعطیلات مدرسه به فلورس د ماریا رفته بودند و فرمینا داثا تمام سعی خود را به کار می برد تا به آنها نشان دهد که با زندگی جدید خود خو گرفته است. لااقل این نتیجه ای بود که خوونال اوربینو از طریق نامه های پسرش به دست آورده بود. علاوه بر آن در همان ایام اسقف اعظم ریو آچا سفری به آن حوالی کرد، موقرانه سوار بر آن قاطر سفید کذایی با زین و برگ گلدوزی شده اش. پشت سر او گروهی زوار از مناطق مختلف روانه شده بودند، گروهی از نوازندگان آکوردئون و فروشندگان دوره گرد خوراکی و نظرقربانی. آن مزرعه سه روز از جمعیت مملو شد. مملو از معلولان و کسانی که از نومیدی معلول بودند و در واقع به خاطر آن مراسم مذهبی به آنجا نیامده بودند بلکه به خاطر قاطر آمده بودند. قاطری که همه می‌گفتند در خفا از ارباب خود معجزه گرتر است. اسقف اعظم در زمانی که صرفا یک کشیش ساده بود به خانه خانواده اوربینو می رفت و در آنجا یک روز ظهر را به خود مرخصی می داد تا در مزرعه ئیلده براندا ناهار صرف کند. بعد از ناهار در مورد مسائلی غیرمذهبی صحبت کردند. اسقف فرمینا داثا را به

صفحه 364 از 536