ولی خبر مرگ او به گوشش نرسید. چون فرمینا داثا صحیح و سالم بود. به مزرعه دختردایی اش ئیلده براندا سانچز رفته بود، موجودی که جهان او را از یاد برده بود. درست در نزدیکی دهکده فلورس دِ ماریا. با توافق شوهرش، بدون سر و صدا و آبروریزی به آنجا رفته بود. هر دوی آنها، مثل دو نوجوان، از تنها بحران زندگی زناشویی که بیست و پنج سال بدون دغدغه پیش رفته بود، خجالت زده بودند؛ بحرانی که در سنین بالا ناگهان غافلگیرشان کرده بود، هنگامی که هر دو خود را مصون فرض می کردند، با فرزندانی بزرگ که خوب تربیت شده بودند و با آینده ای در پیش به سوی سالخوردگی بدون غم و غصه. چنان برای هر دو غیر مترقبه بود که دلشان نیامده بود آن را با جیغ و داد، با گریه و زاری و میانجیگری سایرین حل کنند، کاری که عادت و رسم و رسوم اهالی کارائیب بود. می خواستند مسئله را با عقل و شعور کشورهای اروپایی حل کنند و عاقبت چون نه به سبک این جا بود و نه به سبک آنجا، در نتیجه به هیچ نتیجه ای نرسیدند. آخر سر زن تصمیم گرفت برود، خودش هم نمیدانست به خاطر چی و به خاطر کی، صرفا از روی غیظ و مرد نیز موفق نشده بود جلوی او را بگیرد، چون خودش را مقصر می دانست.
فرمینا داثا در واقع، نیمه شبی، مخفیانه سوار کشتی شده و صورتش را با شال سوگوارانه از بقیه پنهان داشته برد. ولی سوار کشتی خطوط کشتیرانی کانارد به مقصد پاناما نشده بود، بلکه سوار یک کشتی معمولی شده بود که به سان خوآن دِلا سیناگا می رفت. شهری که در آنجا متولد شده و سالهای نوجوانی خود را در آن گذرانده بود. با گذشت سالها بیش از پیش دلش برای آن جا تنگ می شد. برخلاف عقیده شوهر و رسم و رسوم آن زمان، تنها پا به سفر گذاشته و فقط یک دختر تعمیدی پانزده ساله را همراه برده بود که در خانه او با مستخدمان بزرگ شده بود. ولی
فرمینا داثا در واقع، نیمه شبی، مخفیانه سوار کشتی شده و صورتش را با شال سوگوارانه از بقیه پنهان داشته برد. ولی سوار کشتی خطوط کشتیرانی کانارد به مقصد پاناما نشده بود، بلکه سوار یک کشتی معمولی شده بود که به سان خوآن دِلا سیناگا می رفت. شهری که در آنجا متولد شده و سالهای نوجوانی خود را در آن گذرانده بود. با گذشت سالها بیش از پیش دلش برای آن جا تنگ می شد. برخلاف عقیده شوهر و رسم و رسوم آن زمان، تنها پا به سفر گذاشته و فقط یک دختر تعمیدی پانزده ساله را همراه برده بود که در خانه او با مستخدمان بزرگ شده بود. ولی