مربوط می شد زودتر به اطلاع همه می رسید و با این حال هیچ کس قادر نبود ناپدید شدن فرمینا داثا را توجیه کند. فلورنتینو آریثا همچنان دور و بر ویلای لامانگا کشیک می داد. بدون ایمان مذهبی به مراسم نماز کلیسا می رفت و در مراسم مختلفی شرکت می کرد که هرگز برایش جالب نبودند، ولی گذشت زمان داشت به او ثابت میکرد که همان روایت اولیه درست بوده است. در خانه خانواده اوربینو همه چیز به روال همیشگی پیش می رفت. فقط مادر غیب شده بود.
در آن تحقیقات خود به مسائلی واقف شد که اصلا نمی دانست یا در جستجوی آن ها نبود. مثلا مرگ لورنزو داثا در دهکده زادگاهش در کشور اسپانیا. به یاد آورد که سال های سال او را در آن نبردهای بازی شطرنج در کافه کشیشها دیده بود که از بس حرف زده بود صدایش به خس خسی افتاده بود و همان طور که در شنزار پیری فرو می رفت، چاقتر و بی ریخت تر می شد. بعد از آن صبحانه و نوشیدن عرق رازیانه در قرن گذشته، دیگر با او کلمه ای رد و بدل نکرده بود، ولی مطمئن بود که لورنزو داثا نیز درست مثل خود او قلبش آکنده از کینه است، حتی پس از آن که برای دخترش ازدواجی را ترتیب داده بود که تنها آرزویش بود. به هر حال در جستجوی یافتن خبری از سلامتی فرمینا داثا چنان مصمم بود که به کافه کشیش ها رفته بود تا از طریق پدرش خبری به دست آورد. در زمانی بود که خرمیا د سنت آمور با چهل و دو حریف، مسابقه شطرنج داده بود. آن چنان بود که به مرگ لورنزو داثا واقف شد و گرچه میدانست که با مرگ او به واقعیت دختر او پی نمی برد ولی در ته دل از مرگ او خوشحال شده بود. آخر سر هم بالاجبار روایت آن بیمارستان امراض بی علاج را قبول کرد و جهت تسلی خود به یاد آن اصطلاح معروف افتاد: «علف هرز آسیب نمی بیند. در آن روزهای غمگین به این می اندیشید که در صورت مرگ فرمینا داثا، خبر آن به هر حال به گوشش خواهد رسید.
در آن تحقیقات خود به مسائلی واقف شد که اصلا نمی دانست یا در جستجوی آن ها نبود. مثلا مرگ لورنزو داثا در دهکده زادگاهش در کشور اسپانیا. به یاد آورد که سال های سال او را در آن نبردهای بازی شطرنج در کافه کشیشها دیده بود که از بس حرف زده بود صدایش به خس خسی افتاده بود و همان طور که در شنزار پیری فرو می رفت، چاقتر و بی ریخت تر می شد. بعد از آن صبحانه و نوشیدن عرق رازیانه در قرن گذشته، دیگر با او کلمه ای رد و بدل نکرده بود، ولی مطمئن بود که لورنزو داثا نیز درست مثل خود او قلبش آکنده از کینه است، حتی پس از آن که برای دخترش ازدواجی را ترتیب داده بود که تنها آرزویش بود. به هر حال در جستجوی یافتن خبری از سلامتی فرمینا داثا چنان مصمم بود که به کافه کشیش ها رفته بود تا از طریق پدرش خبری به دست آورد. در زمانی بود که خرمیا د سنت آمور با چهل و دو حریف، مسابقه شطرنج داده بود. آن چنان بود که به مرگ لورنزو داثا واقف شد و گرچه میدانست که با مرگ او به واقعیت دختر او پی نمی برد ولی در ته دل از مرگ او خوشحال شده بود. آخر سر هم بالاجبار روایت آن بیمارستان امراض بی علاج را قبول کرد و جهت تسلی خود به یاد آن اصطلاح معروف افتاد: «علف هرز آسیب نمی بیند. در آن روزهای غمگین به این می اندیشید که در صورت مرگ فرمینا داثا، خبر آن به هر حال به گوشش خواهد رسید.