نام کتاب: عشق در زمان وبا
عظیم سفیدرنگی بود که در میان رگبارهای ماقبل تاریخی شهر دارین گم شده بود، جایی که بیماران شمارش همان مدت کوتاهی را هم که از عمرشان باقی مانده بود از دست می دادند. در آن اتاق های منزوی با پنجره هایی با پرده های معمولی هیچ کس موفق نمی شد درست حدس بزند که آن بوی اسید فنیک، بوی سلامتی است یا بوی مرگ. کسانی که بهبود می یافتند با بغلی پر از هدایا باز می گشتند و آنها را بین مردم تقسیم می کردند، انگار بدان نحو تقاضای بخشش می کردند که هنوز زنده - مانده اند. بعضی ها شکم خود را عیان می ساختند که با جوالدوز بخیه زده شده بود. هر کس به دیدن آنها می رفت پیراهن خود را بالا می زدند، زخم خود را با زخم کسان دیگری مقایسه می کردند که از شدت ذوق و شوق خفه شده و جان سپرده بودند. بیماران تا آخر عمر تعریف می کردند که چگونه زیر اثر داروی بیهوشی تصاویری الهی را به چشم دیده بودند. ولی هیچ کس از داستانهای کسانی که باز نمی گشتند باخبر نمی‌شد و بین آن عده، غصه دارتر از همه کسانی بودند که در بخش مرض سل، جان داده بودند.
اگر انتخاب را به عهده فلورنتینو آریثا میگذاشتند، او نمی دانست برای فرمینا داثا کدام مرض را انتخاب کند. به هر حال قبل از هر چیز، مایل بود تا واقعیت را هر چند تلخ، بداند. ولی هر چه سعی کرد موفق نشد اطلاعی به دست آورد. درک نمی کرد که چرا هیچ کس وجود ندارد تا اطلاعاتی به او بدهد. در جهان کشتیرانی روی رودخانه که متعلق به او بود، همه، همه چیز را می دانستند. ولی هیچ کس از آن زن مسافر که چهره خود را با شالی سیاه رنگ پوشانده بود خبری نداشت. آری، در شهری که همه، همه چیز را حتی خیلی قبل از اتفاق افتادن، می‌دانستند، کسی در آن مورد کوچک‌ترین اطلاعی نداشت. همیشه مسائلی که به ثروتمندان

صفحه 361 از 536