نام کتاب: عشق در زمان وبا
گوتیک و فرشتگانی مرمرین و سنگ قبرهای مرمر برای تمام خانواده با اسامی حک شده. بین آن سنگها طبعا سنگ قبر سرکار عالیه بانو فرمینا داثا دِ اوربینو دِ لاکانه هم وجود داشت. کمی آن طرف تر هم قبر شوهرش بود. بالای سر هر دوی آنها هم روی سنگی واحد حک شده بود: «همراه با هم در خواب جاودانی.» .
در طی سال فرمینا داثا در هیچ مراسمی شرکت نکرد، نه در مراسم رسمی و نه در جشن های اجتماعی و نه حتی در جشن های کریسمس که معمولا او و شوهرش میهمانان عالیقدر آن به شمار می رفتند. ولی جایی که غیبت او بیش از جاهای دیگر واضح بود، شبهای افتتاح اپرا بود. فلورنتینو آریثا در فاصله بین دو پرده اپرا گروهی را دید که بدون آن که از او نامی بر زبان بیاورند، درباره‌اش صحبت می کردند. می گفتند که یک نفر او را دیده که در نیمه شب ماه ژوئن گذشته سوار کشتی اقیانوس پیما از خطوط کشتیرانی کانارد که به سوی پاناما میرفته شده است. روی چهره اش هم تور انداخته بوده تا کسی نتواند مرض وحشتناک را در چهره اش ببیند. یک نفر پرسید آن مرض چیست که دارد زنی چنان نیرومند را از پای در می آورد و جواب او جمله ای بس تلخ بود: «خانمی آن طور متشخص فقط می تواند سل بگیرد و بس.»
فلورنتینو آریثا می دانست که ثروتمندان سرزمین او هرگز به بیماری های پیش پا افتاده دچار نمی شدند. یا ناگهان می مردند (که تقریبا همیشه در شب قبل از عید مهمی بود و طبعا جشن را به هم می زد) یا دچار امراضی می شدند که آنها را آهسته آهسته به سوی مرگ سوق میداد؛ امراضی وحشتناک که به هر حال عالم و آدم از آن باخبر می‌شد. پناهنده شدن به پاناما، یکی از واجب‌ترین مسائل ثروتمندان بود. در آنجا در بیمارستان، خود را به دست خداوند می سپردند. بیمارستان، ساختمان

صفحه 360 از 536