سیلاب داشت از خجالت آب می شد. بر جای مانده بود. تا چند کالسکه سوار به دادش رسیدند و او را به خانه اش رساندند. در آنجا که معطل بود یکی از مستخدمههای خانواده اوربینو در آن لباس سراپا خیس و تا زانو در گل دیده بودش و برایش چتر آورده بود. فلورنتینو آریثا در آرزوی مدهوشانه خود هرگز تصور چنین سعادتی را نکرده بود، ولی آن روز بعدازظهر ترجیح می داد بمیرد و فرمینا داثا به آن ریخت و قیافه در آنجا نبیندش.
وقتی در شهر قدیمی زندگی می کردند، دکتر خوونال اوربینو و خانواده اش، روزهای یکشنبه پیاده به مراسم نماز هشت صبح کلیسا می رفتند، که بیشتر مراسم میهمانی عمومی بود تا مراسم مذهبی. بعد وقتی به خانه جدید اسباب کشیدند، سالها سوار بر کالسکه به کلیسا می رفتند و گاه با دوستان خود در زیر درختان نخل باغ دور هم جمع می شدند، ولی وقتی معبد طلاب را در لامانگا ساختند که ساحل و قبرستانی خصوصی داشت، فقط برای شرکت در مراسمی بسیار رسمی به کلیسا می رفتند. فلورنتینو آریثا که از آن تغییر روال بی اطلاع بود، چندین و چند روز یکشنبه در کافه کشیش ها منتظر آنها ماند و خروج سه نماز صبح را کنترل کرد. بعد ملتفت اشتباه خود شد و به آن کلیسای جدید رفت که تا همین چند سال پیش مد روز بود. در آنجا در چهار روز یکشنبه ماه اوت، دکتر خوونال اوربینو را همراه فرزندانش دید که درست سر وقت برای مراسم نماز حاضر شده بودند، ولی فرمینا داثا همراهشان نبود. در یکی از آن روزهای یکشنبه سری به قبرستان جدید زد که در آن ساکنان محله لامانگا برای خود مقبره های مجللی می ساختند. قلبش داشت از ضربان می افتاد چون در سایه درختان، مجلل ترین مقبره را دید که ساختمان آن به پایان رسیده بود. مقبره ای با شیشه هایی به سبک
وقتی در شهر قدیمی زندگی می کردند، دکتر خوونال اوربینو و خانواده اش، روزهای یکشنبه پیاده به مراسم نماز هشت صبح کلیسا می رفتند، که بیشتر مراسم میهمانی عمومی بود تا مراسم مذهبی. بعد وقتی به خانه جدید اسباب کشیدند، سالها سوار بر کالسکه به کلیسا می رفتند و گاه با دوستان خود در زیر درختان نخل باغ دور هم جمع می شدند، ولی وقتی معبد طلاب را در لامانگا ساختند که ساحل و قبرستانی خصوصی داشت، فقط برای شرکت در مراسمی بسیار رسمی به کلیسا می رفتند. فلورنتینو آریثا که از آن تغییر روال بی اطلاع بود، چندین و چند روز یکشنبه در کافه کشیش ها منتظر آنها ماند و خروج سه نماز صبح را کنترل کرد. بعد ملتفت اشتباه خود شد و به آن کلیسای جدید رفت که تا همین چند سال پیش مد روز بود. در آنجا در چهار روز یکشنبه ماه اوت، دکتر خوونال اوربینو را همراه فرزندانش دید که درست سر وقت برای مراسم نماز حاضر شده بودند، ولی فرمینا داثا همراهشان نبود. در یکی از آن روزهای یکشنبه سری به قبرستان جدید زد که در آن ساکنان محله لامانگا برای خود مقبره های مجللی می ساختند. قلبش داشت از ضربان می افتاد چون در سایه درختان، مجلل ترین مقبره را دید که ساختمان آن به پایان رسیده بود. مقبره ای با شیشه هایی به سبک