نام کتاب: عشق در زمان وبا
که انگار می شد دست دراز کرد و با انگشت لمسش کرد. فلورنتینو آریثا اغلب پس از یک روز پرکار در اداره، کالسکه ای کرایه می‌کرد، ولی بنابر عادات ماه‌های گرم، کروک آن را نمی خواباند. در صندلی عقب می نشست، جایی که تاریک بود و کسی او را نمی‌دید، همیشه هم تنها بود و به درشکه چی نشانی هایی عوضی می داد تا او را مشکوک نکند. تنها چیزی که مورد نظرش بود ویلایی بود که از سنگ مرمر صورتی ساخته شده و به معابد یونان باستانی شباهت داشت و در بین درختان کوتاه موز و درختان پر از شاخ و برگ انبه پنهان بود. کپی ای بود از ساختمانهای روستایی کشتزارهای پنبه لوئیزیانا که حتی بدریخت تر از اصل ساخته شده بود. فرزندان فرمینا داثا کمی قبل از ساعت پنج بعدازظهر به خانه برمی گشتند. فلورنتینو آربثا آنها را می‌دید که با کالسکه خانوادگی وارد می شدند و بعد، خروج دکتر خوونال اوربینو را می دید که به ویزیت مریض های خود می رفت، ولی در عرض تقریبا یک سال کشیک دادن موفق نشد حتی برای یک لحظه آنچه را آرزویش بود، بییند.
در بعدازظهر روزی که با وجود اولین رگبار شدید ماه ژوئن اصرار داشت با کالسکه به گردش برود، اسب در گل لیز خورد و به زمین سقوط کرد. فلورنتینو آریثا وحشتزده متوجه شد که درست در مقابل ویلای فرمینا داثا قرار گرفته است و آن وقت بدون آن که فکر کند که سماجتش ممکن است کالسکه چی را مشکوک کند، ملتمسانه با فریاد به او دستور داد: «خواهش میکنم این جا توقف نکنید. به هر نحوی شده به جای دیگری برویم. این جا نه.»
درشکه چی که از آن همه عجله حسابی گیج شده بود، سعی کرد بدون آن که اسب را از کالسکه جدا کند از زمین بلندش کند ولی تیرک کالسکه شکست. فلورنتینو آریثا به هر نحوی شده خود را بیرون کشاند. در زیر آن

صفحه 358 از 536