نام کتاب: عشق در زمان وبا
بعد با نماینده ارتش که از اهالی کوهستان بود و تازه به آنجا منتقل شده بود. نوبت به فلورنتینو آریثا رسید که کت و شلواری تیره رنگ پوشیده و در میان مقامات عالیرتبه، تقریبا نامرئی بود. فرمینا داثا بعد از سلام و تعارف با افسر ارتش در مقابل دست پیش آمده فلورنتینو آریثا دست و پای خود را گم کرده بود. افسر که می خواست آن دو را به هم معرفی کند سؤال کرد که آیا یکدیگر را نمی شناسند؟ زن نه‌ جواب مثبت داد و نه منفی، فقط با حرکتی رسمی دست خود را پیش برد و با او دست داد، لبخندی ملیح نیز تحویلش داد. دو بار در گذشته چنان موقعیتی پیش آمده بود و در آینده باز هم چند بار دیگر پیش می آمد. فلورنتینو آریثا هر بار آن را به پای اخلاق خاص فرمینا داثا می گذاشت. ولی آن روز بعد از ظهر، با ظرفیت شدیدی که در امیدوار شدن خود داشت از خود سؤال کرد که آیا آن همه بی اعتنایی و سماجت در خونسردی به خاطر پنهان کردن نوعی عذاب عاشقانه نیست؟
تصور چنین چیزی، بار دیگر آرزوهای جوانی را در قلبش بیدار کرد. بار دیگر دور و بر ویلای فرمینا داثا سرگردان شد؛ با همان تشویش و نگرانی سالهای سال پیش در باغ کوچک خیابان انجیل نویسان. گرچه اکنون، مثل آن زمان، به عمد کاری نمی کرد که او از حضورش مطلع شود، بلکه فقط می خواست او را ببیند تا مطمئن شود که خودش در جهان وجود دارد. گرچه این مرتبه پنهان نگاه داشتن خود چندان آسان نبود. محله ویلای لامانگا از مرکز شهر بدور و خلوت بود. دور تا دور آن نیز خندقی با آب‌های سبز رنگ وجود داشت که رویش با گیاهان آب زیست پوشیده شده بود. جایی که در زمان استعمار، پاتوق عشاق روزهای یکشنبه بود. از چند سال قبل پل سنگی عهد اسپانیولی‌ها را خراب کرده و به جایش پلی از بتون ساخته بودند که از دو طرف چراغ داشت و برای

صفحه 356 از 536