خونسردی و بی اعتنایی زن، صرفا زرهی است که به خاطر ترس پوشیده است. چنین فکری ناگهان به سرش خطور کرد. در زمان افتتاح اولین کشتی آب شیرین که در کارگاه های محلی ساخته شده بود و در ضمن اولین مرتبه ای که فلورنتینو آریثا رسما به عنوان معاون عمولئون دوازدهم در مراسم «ش. ر. ک» شرکت می جست. تمام کسانی که در آن شهر، اسم و رسمی داشتند در آن مراسم حضور داشتند.
فلورنتینو آریثا در سالن کشتی مشغول پذیرایی از میهمانان خود بود. سالن هنوز بوی رنگ و قیر می داد. از بندر رودخانه صدای کف زدن به گوش رسید و ارکستر نواختن مارش پیروزی را آغاز کرد. لرزش او نیز آغاز شد، لرزشی که انگار درست به اندازه تمام عمرش در او وجود داشت. زن زیبای آرزوهای خود را دید که زیر بغل شوهرش را گرفته و پیش می آید. مثل یک ملکه از جلوی قراولان عبور می کرد. در زیر طوفانی از فشفشه و گلبرگهای گل های طبیعی که از پنجره ها فرو می ریخت. هر دوی آنها به طرف همه دست تکان دادند ولی او چنان درخشنده بود که انگار در میان آن جمع، فقط خود او وجود دارد و بس. به رنگ طلایی امپراتوری ملبس بود. از کفش های پاشنه بلندش تا شال پوست روباهی که به گردن انداخته بود، حتی کلاه بوقی او هم سلطنتی بود.
فلورنتینو آریثا روی پل کشتی همراه مقامات مربوطه استانداری در انتظار آنها ایستاده بود و کشتی در میان صدای فشفشهها و سه سوت کر کننده در میان بخارهایی که بندر را از نظر پنهان می کرد، به راه افتاد. دکتر خوونال اوربینو با تمام کسانی که در مقابلش صف کشیده بودند دست می داد و چنان سلام و تعارفی می کرد که انگار یکی یکی آنها را می شناسد. ابتدا با ناخدای کشتی که لباس رسمی به تن داشت، سپس با اسقف اعظم، بعد با استاندار و همسرش و سپس با شهردار و همسرش و
فلورنتینو آریثا در سالن کشتی مشغول پذیرایی از میهمانان خود بود. سالن هنوز بوی رنگ و قیر می داد. از بندر رودخانه صدای کف زدن به گوش رسید و ارکستر نواختن مارش پیروزی را آغاز کرد. لرزش او نیز آغاز شد، لرزشی که انگار درست به اندازه تمام عمرش در او وجود داشت. زن زیبای آرزوهای خود را دید که زیر بغل شوهرش را گرفته و پیش می آید. مثل یک ملکه از جلوی قراولان عبور می کرد. در زیر طوفانی از فشفشه و گلبرگهای گل های طبیعی که از پنجره ها فرو می ریخت. هر دوی آنها به طرف همه دست تکان دادند ولی او چنان درخشنده بود که انگار در میان آن جمع، فقط خود او وجود دارد و بس. به رنگ طلایی امپراتوری ملبس بود. از کفش های پاشنه بلندش تا شال پوست روباهی که به گردن انداخته بود، حتی کلاه بوقی او هم سلطنتی بود.
فلورنتینو آریثا روی پل کشتی همراه مقامات مربوطه استانداری در انتظار آنها ایستاده بود و کشتی در میان صدای فشفشهها و سه سوت کر کننده در میان بخارهایی که بندر را از نظر پنهان می کرد، به راه افتاد. دکتر خوونال اوربینو با تمام کسانی که در مقابلش صف کشیده بودند دست می داد و چنان سلام و تعارفی می کرد که انگار یکی یکی آنها را می شناسد. ابتدا با ناخدای کشتی که لباس رسمی به تن داشت، سپس با اسقف اعظم، بعد با استاندار و همسرش و سپس با شهردار و همسرش و