نام کتاب: عشق در زمان وبا
چگونه با نسل چهارم دون سانچو شوخی می‌کند. از پشت میز تنها و دورافتاده اش لحظه ای از زندگی خود را با او گذراند و یک ساعت تمام را در محوطه ممنوع زندگی خصوصی او زیست. بعد چهار فنجان قهوه دیگر خورد تا بیشتر بماند و بعد دید او از جای برخاست. وقتی از کنار او عبور کردند، از میان عطر همراهانش، فقط بوی او را به مشام کشید.
از آن شب، تا تقریبا یک سال بعد، امان از صاحب رستوران برید. دست از سر او برنمی‌داشت تا به هر قیمتی یا در قبال انجام هر تقاضایی که از دستش برمی آمد، آن آینه را بخرد. کار آسانی نبود. دون سانچو به این افسانه اعتقاد داشت که قاب آینه‌اش را مهم ترین نجاران وین ساخته اند و آینه اش لنگه دیگری دارد که از آن ماری آنتوانت بوده است که گم شده و دیگر اثری از آن نیست. بله، دو جواهر که در جهان لنگه نداشتند. عاقبت وقتی تسلیم شد و آینه را فروخت، فلورنتینو آریثا آینه را در اتاق پذیرایی خانه‌اش به دیوار آویخت، ولی نه به خاطر زیبایی قاب آن، بلکه به خاطر خود آینه که تصویر محبوبه اش دو ساعت در آن منعکس شده بود.
تقریبا هر بار که فرمینا داثا را می دید، زیر بغل شوهرش را گرفته بود و با هماهنگی کامل با هم قدم بر می داشتند، مثل دوقلوهای به هم چسبیده . آن هماهنگی موقعی به هم می خورد که با او احوالپرسی می کردند. دکتر خوونال اوربینو همیشه با مهربانی دست او را می فشرد و گاه دستی هم از روی لطف به پشتش می زد، در حالی که همسرش همیشه با او رفتاری بسیار رسمی داشت و هرگز علامتی بروز نمی داد که نشان دهد او را از زمان دختری خود به یاد دارد. در دو جهان مختلف می زیستند. گرچه او تمام سعی خود را به کار می برد تا آن فاصله را کوتاه تر کند، زن هرگز قدمی در آن جهت برنمی داشت. مدتها گذشت تا این که یقین حاصل کرد آن

صفحه 354 از 536