نام کتاب: عشق در زمان وبا
داده بود. دیگر کوچک‌ترین اثری از خستگی در او دیده نمی‌شد. سوار دوچرخه عجیبی شده بود که بیشتر مناسب سیرک بود. چرخ جلوی آن که رویش نشسته بود بسیار بلند بود و چرخ کوچک تر عقبی به هیچ دردی نمی خورد. شلوار گشادی به پا داشت که پاچه آن رنگارنگ بود، مسئله ای که در نظر خانم های مسن تر مفتضح و در نظر مردها گیج کننده بود. با این حال هیچ کس در مورد مهارت او در دوچرخه سواری شک نکرد.
آن منظره و مناظر بی شمار دیگری در طی سال ها، ناگهان در مقابل دیدگان فلورنتینو آریثا ظاهر می شدند، به سرعت محو می شدند، حسرتی در قلبش بر جای می‌گذاشتند و اساس زندگی اش را تشکیل می دادند. از آن طریق گذشت زمان را درک می کرد، نه تنها روی خودش، بلکه هر بار که در مناسبتی فرمینا داثا را می دید، در ظاهر او هم تغییری مشاهده می کرد.
یک شب به رستوران دون سانچو پا گذاشت که یکی از معروفترین رستوران های شهر بود. مثل مواقعی که در تنهایی شام مختصری می خورد، در گوشه ای میزی انتخاب کرد. ناگهان در آینه بزرگ انتهای تالار، تصویر فرمینا داثا را دید که همراه شوهرش و دو زوج دیگر سر میزی نشسته اند. تصویر فرمینا با تمام زیبایی در آینه منعکس شده بود. حالتی بی دفاع داشت و با طنازی مکالمه‌ای را ادامه می داد و گاه خنده‌اش همانند خوشه های آتش بازی می ترکید. زیبایی او در زیر نور چلچراغهای درخشان تر می نمود. *آلیس* بار دیگر به آینه فرو رفته بود. فلورنتینو آریثا با نفی در سینه حبس، به دل راحت تصویر او را تماشا می کرد. می دید که دارد غذا می خورد، می دید که گاه جرعه ای شراب می نوشد، می دید که
اشاره به کتاب آلیس در سرزمین عجایب. - م.

صفحه 353 از 536