سرود ملی تکان می دادند، ملکه های زیبایی خردسال تاج های گل خشک و تاج های مقوای طلایی رنگ بر سر، ایستاده بودند و ارکستر کوچک دهکده گایرا که در آن زمان بهترین ارکستر جزایر کارائیب محسوب می شد، می نواخت. فرمینا داثا، فقط دلش میخواست یک بار دیگر دهکده زادگاه خود را ببیند تا بتواند آن را با خاطرات گذشتهاش مقایسه کند. ولی به خاطر شیوع وبا، به هیچ کس اجازه داده نشد به آنجا نزدیک شود. دکتر خوونال اوربینو آن نامه تاریخی را تحویل مقامات مربوطه داد که بعد گم شد و دیگر هم در بارهاش صحبتی نشد. همگی داشتند در آن وزوز گفتگو، خفه می شدند. آخر سر، همه سوار قاطر شدند و تا بندر شهر قدیمی پیش رفتند، جایی که مرداب به دریا میپیوست. آن هم به خاطر این که خلبان کشتی هوایی دیگر موفق نشده بود بالن را بار دیگر به هوا ببرد. فرمینا داثا مطمئن بود که در طفولیت خود همراه مادرش سوار ارابه ای که گاومیش می کشیدش از آنجا عبور کرده است. وقتی بزرگ تر شده بود چند مرتبه آن را برای پدرش تعریف کرده بود و پدرش با سماجت هر چه تمام به او یادآوری کرده بود که به یاد داشتن چنین چیزی برای او غیرممکن است.
به او گفته بود: «خودم آن سفر را به خوبی به یاد دارم، ما به آن سفر رفته بودیم. توصیف تو هم بسیار صحیح است، ولی مسئله مربوط به لااقل پنج سال قبل از تولد توست.» .
سفر مراجعت آن هیئت به مبدأ اولیه، سه روز به طول انجامید. شبی هم گرفتار طوفانی سهمگین شدند. در مراجعت، مثل قهرمانان از آنها استقبال کردند. فلورنتینو آریثا هم که طبع بین جمعیت استقبال کنندگان بود، در ظاهر فرمینا داثا آثار ترس را مشاهده کرد. با این حال، بعداز ظهر همان روز او را در یک مسابقه دوچرخه دید که آن را هم شوهرش ترتیب
به او گفته بود: «خودم آن سفر را به خوبی به یاد دارم، ما به آن سفر رفته بودیم. توصیف تو هم بسیار صحیح است، ولی مسئله مربوط به لااقل پنج سال قبل از تولد توست.» .
سفر مراجعت آن هیئت به مبدأ اولیه، سه روز به طول انجامید. شبی هم گرفتار طوفانی سهمگین شدند. در مراجعت، مثل قهرمانان از آنها استقبال کردند. فلورنتینو آریثا هم که طبع بین جمعیت استقبال کنندگان بود، در ظاهر فرمینا داثا آثار ترس را مشاهده کرد. با این حال، بعداز ظهر همان روز او را در یک مسابقه دوچرخه دید که آن را هم شوهرش ترتیب