وحشتزده از آن همهمه، خود را به آب می انداختند، خود را از پنجره ها به بیرون پرت میکردند، از سقف خانهها پایین می پریدند، قایق های کوچک را با مهارت هر چه تمام تر پیش می راندند و مثل ماهی در آب شیرجه می رفتند تا بستههای البسه را که از آن بالا برایشان پرت شده بود قاپ بزنند، بسته های داروی شربت سینه، بستههای اغذیهای که خانم زیبای کلاه بردار بر سر از آن بالا برایشان پایین می انداخته
از روی اقیانوس تاریک کشتزارهای موز پرواز کردند. سکوت آن پایین همانند بخاراتی مهلک بالا می رفت و به آنها می رسید. فرمینا داثا، خود را به خاطر آورد که در سه چهار سالگی با مادرش که او نیز دختربچه ای بیش نبود در آن جنگل تاریک به گردش رفته بود، همراه زنهایی دیگر که پیراهن های ابریشمی به تن داشتند و چترهای کوچک و سفید به دست و کلاه هایی از تور بر سر، خلبان بالن که داشت از آن بالا، جهان را با دوربین تماشا می کرد، گفت: به نظر می رسد که همه مردهاند.» دوربین را به دست دکتر خوونال اوربینو داد و او از آن بالا گاو آهن هایی دید که در زمینها پیش می رفتند، خطوط راه آهن را دید، کانال های یخ زده آبیاری را دید و بعد، تا آن جایی که چشم کار می کرد جسد ریخته بود. یک نفر گفت که آن همه تلفات در دهات کنار مرداب، به خاطر وباست. دکتر اوربینو، همان طور دوربین بر چشم، گفت: «ظاهرا این یک نوع وبای خاص است، چون هر جسد یک تیر خلاص در پس گردن دارد!»
اندکی بعد از روی دریایی کف آلود پرواز کردند و بی مانع روی ساحلی وسیع فرود آمدند که زمین داغ آن با نمکهای دریایی ترک خورده و مثل ذغال گداخته سوزان بود. مقامات مربوطه در انتظار ورود آنها گرد هم آمده بودند و تنها حفاظشان از آفتاب، همان چترهای معمولی هر روزی بود. بچه های دبستانی پرچم های کوچکشان را با موسیقی
از روی اقیانوس تاریک کشتزارهای موز پرواز کردند. سکوت آن پایین همانند بخاراتی مهلک بالا می رفت و به آنها می رسید. فرمینا داثا، خود را به خاطر آورد که در سه چهار سالگی با مادرش که او نیز دختربچه ای بیش نبود در آن جنگل تاریک به گردش رفته بود، همراه زنهایی دیگر که پیراهن های ابریشمی به تن داشتند و چترهای کوچک و سفید به دست و کلاه هایی از تور بر سر، خلبان بالن که داشت از آن بالا، جهان را با دوربین تماشا می کرد، گفت: به نظر می رسد که همه مردهاند.» دوربین را به دست دکتر خوونال اوربینو داد و او از آن بالا گاو آهن هایی دید که در زمینها پیش می رفتند، خطوط راه آهن را دید، کانال های یخ زده آبیاری را دید و بعد، تا آن جایی که چشم کار می کرد جسد ریخته بود. یک نفر گفت که آن همه تلفات در دهات کنار مرداب، به خاطر وباست. دکتر اوربینو، همان طور دوربین بر چشم، گفت: «ظاهرا این یک نوع وبای خاص است، چون هر جسد یک تیر خلاص در پس گردن دارد!»
اندکی بعد از روی دریایی کف آلود پرواز کردند و بی مانع روی ساحلی وسیع فرود آمدند که زمین داغ آن با نمکهای دریایی ترک خورده و مثل ذغال گداخته سوزان بود. مقامات مربوطه در انتظار ورود آنها گرد هم آمده بودند و تنها حفاظشان از آفتاب، همان چترهای معمولی هر روزی بود. بچه های دبستانی پرچم های کوچکشان را با موسیقی