نام کتاب: عشق در زمان وبا
دکتر خوونال اوربینو سؤال کرد که اگر خدای نکرده در آن سفر هوایی هلاک بشود آخرین جملات او چه خواهند بود. دکتر بلادرنگ جوابی داد که بسیار توهین آمیز بود: «به عقیده من، قرن، برای بقیه جهان تمام شده است، بجز ما که همچنان در قرن نوزدهم باقی مانده ایم.»
بالن در میان جمعیتی که سرود ملی را می خواند از زمین بلند می شد. فلورنتینو آریثا با کسی که در آن میان تک مضرابی پرانده بود، بس موافق بود: سفر با آن بادکنک برای زنها مناسب نیست. آن هم زنی به سن و سال بانو فرمینا داثا. ولی به هر حال سفر چندان هم که به نظر می رسید، خطرناک نبود. کشتی هوایی بدون هیچ گونه تصادفی، با سفری آرام در آسمانی صاف و آبی رنگ به مقصد رسید. پرواز خوبی بود. در سطح کوتاهی پرواز می کردند و باد نیز مساعد و آرام بود. ابتدا از روی قله های پر از برف و بعد از روی مرداب بزرگ عبور کردند.
از آسمان، همان طور که خداوند هم می دید، ویرانه های شهر باستانی قرطاجنه را دیدند که زیباترین شهر عالم بود. شهری که ساکنانش پس از سه قرن تحمل حملات انگلیسیها و دزدان دریایی، صرفا به خاطر فرار از وبا آنجا را ترک کرده بودند. دیوارهای دست نخورده شهر را دیدند، علف هایی هرزه که خیابان ها را در خود گرفته بود، قلعه‌هایی که گل های بنفشه فرنگی سراسر آنها را پوشانده بود، قصرهایی مرمرین و محراب هایی طلایی که در آنها نایب السلطنه ها در زره‌های فلزی خود، از وبا گندیده بودند.
از روی کلبه های چوبی دهکده تروخاس د کاتاکا پرواز کردند که با رنگ‌هایی جنون آمیز رنگ آمیزی شده بودند، با قفس هایی برای پرورش دادن ایگوآناهای قابل خوردن، با خوشه های سیب و دانه‌های کشمشک که در باغ‌های کنار دریاچه به چشم می‌خوردند، صدها بچه برهنه،

صفحه 350 از 536