روزبه روز نزدیک تر می شد. همان طور که خاطرات جدید در عرض چند روز در حافظهاش به هم می ریخت، خاطره آن سفر افسانه ای در استان دخترداییاش ئیلده براندا چنان واضح تر میشد که انگار همین دیروز بوده است. با آن وضوح منحرف کننده دلتنگی. شهر مانائوره را به یاد میآورد، کوههایش را، تنها خیابانش را، مستقیم و سبزرنگ با آن پرندگانش که همیشه نویدبخش سعادت بودند. آن خانه پر از شبح، جایی که وقتی از خواب بیدار میشد می دید پیراهن خوابش از اشکهای بیانتهای *پترا مورالس* سراپا خیس شده است، زنی که سال های سال قبل در همان بستری که او در آن می خوابید، از عشق مرده بود. مزه گوآیابا را به خاطر می آورد که پس از آن دیگر هرگز آن طعم را نداشتند. صدای رعد که با صدای رگبار مخلوط می شد، آن بعد از ظهرهای زیرجدی سان خوآن دل سزار وقتی با گروه دختردایی ها مثل یک مشت ندیمه به گردش می رفت و آن وقت می بایستی دندان هایش را روی هم کلید میکرد تا با نزدیک شدن به اداره تلگراف، قلبش از دهان بیرون نزند. به ناچار خانه پدری را به فروش رساند. طاقت نداشت غم دوران نوجوانی خود را تحمل کند: منظره پارک متروک از روی بالکن، عطر غیبگوی گلهای گاردنیا در شبهای گرم، وحشت دیدن تصویر خانمی پیر از عهدی دیگر در بعدازظهر ماه فوریه که سرنوشت او را تعیین کرده بود. خاطرات آن ایام هر چه بود به هر حال فلورنتینو آریثا را جلوی او سبز می کرد، در آن راه به هر سمتی میرفت پایش به او می گرفت. با این حال همیشه عاقلانه فکر میکرد که آن خاطرات نه عاشقانه بودند و نه از روی ندامت، بلکه صرفا تصاویری بودند غم انگیز که روی گونه هایش رشته هایی از اشک بر جای می گذاشتند. بی اراده اسیر دام تهدیدی می شد که از روی شفقت
Petra Morales