نام کتاب: عشق در زمان وبا
نحوی بسیار عادی ببیند، به حدی که چند بار فراموش کرد با او احوالپرسی بکند، حواسش پرت شده بود. اغلب می شنید که دارند در باره او صحبت میکنند. در مورد ترقی و پیشرفتش در «ش. ر. ک». می دید که او روش بهتری را در پیش گرفته است. کمرویی او به نحوی معمایی دور شده بود، کمی هم چاق شده بود که به او خیلی می‌آمد. بالا رفتن سن و سال حرکاتش را آهسته تر کرده بود و طاسی سرش را هم موقرانه عیان می ساخت. تنها چیزی که در او تغییر نکرده بود همان کت و شلوارهای تیره رنگ، آن فراک های به کلی از مد افتاده و مربوط به روزگاری دیگر، آن کلاه عجیب و غریب و روبانهای مثل فکل بود؛ روبانها را از مغازه خرازی مادرش برمی داشت و به جای کراوات می بست. و آن چتر بی ریخت. فرمینا داثا رفته رفته او را به چشم دیگری نگاه می کرد و عاقبت دیگر او را به موجودی ربط نمی داد که در گذشته اش وجود داشت، به آن جوانک خماری که در پارک انجیل نویسان روی نیمکت می‌نشست و در میان بادها و ریزش برگ های خزان برای او آه می‎‌کشید. با تمام این احوال هرگز نسبت به او بی اعتنا نبود و همیشه از شنیدن اخبار ترقی او خوشحال می‌‌شد، چون هر چه او پیشرفت می کرد به همان اندازه از عذاب وجدانش کاسته می‌شد.
با این حال درست موقعی که تصور می‌کرد او را از خاطره اش محو کرده است، غیرمترقبه به حافظه اش بر می‌گشت با سایه ای از دلتنگی های گذشته اش در آستانه پیری بود که حس کرد با شنیدن صاعقه ای قبل از رگبار چگونه زندگی‌اش زیرورو می‌شود. آن زخم علاج ناپذیر صاعقه‌ای بود که با آن نوک سنگی و تیز خود به قلبش فرو می رفت. تیری که هر روز سر ساعت سه بعداز ظهر در ماه اکتبر در تمام وجودش طنین می افکند. درست مثل طنین آن در کوه های ویا نوئواکه خاطره اش با گذشت ایام

صفحه 346 از 536