هیچ گونه خجالتی مجبور شد لنگ بیندازد
و تسلیم شود. از همان لحظه اول متوجه شده بود که جای هیچ چیز را بلد نیست، به خصوص در آشپزخانه. مستخدمان هم کوچکترین کمکی در یافتن اشیاء نمی کردند، چون خود آنها نیز در آن بازی شرکت داشتند. ساعت ده صبح هنوز معلوم نبود که باید ناهار چه بخورند، چون هنوز نظافت خانه به پایان نرسیده بود. رختخواب ها در اتاق خواب ها جمع نشده بود، حمام هنوز تمیز نشده بود. فراموش کرده بود در حمام کاغذ توالت بگذارد، ملافه ها را عوض کند و کالسکه چی را عقب بچه ها بفرستد. وظایف مستخدمان را هم با هم عوضی میگرفت. به آشپز دستور داد تا رختخواب ها را جمع کند و مستخدمه مأمور اتاق ها را روانه آشپزخانه کرد. ساعت یازده که چیزی نمانده بود میهمانان سر برسند، خانه چنان زیر و رو بود که فرمینا داثا که از خنده غش کرده بود بار دیگر سرپرستی امور را به دست گرفت. البته چندان به پیروزی خود نمی بالید. از این که می دید شوهرش چطور در امور خانه دست و پا چلفتی و عاجز است، سخت دلش به حال شوهرش میسوخت. شوهر هم با یکی از آن جملات همیشگی خود جریان را ماستمالی کرده بود: «آنقدرها هم بد نبود، خیلی دلم میخواست تو را میدیدم که داری به جای من مریضها را معالجه میکنی.» ولی آن درس مفید واقع شد. در طی سال ها هر یک از آنها از طریق جداگانهای به این نتیجه عاقلانه رسیدند که نمی شود به نحوه دیگری با هم زندگی کنند، یا به نحوه دیگری یکدیگر را دوست داشته باشند. در این جهان هیچ چیز به اندازه عشق مشکل نیست.
فرمینا داثا در بحبوحه زندگی جدیدش چندین مرتبه در مراسم رسمی فلورنتینو آریثا را دید. هر چه او بیشتر در شغل خود ترقی می کرد، به همان نسبت هم او را بیشتر میدید، ولی عادت کرد که او را به
و تسلیم شود. از همان لحظه اول متوجه شده بود که جای هیچ چیز را بلد نیست، به خصوص در آشپزخانه. مستخدمان هم کوچکترین کمکی در یافتن اشیاء نمی کردند، چون خود آنها نیز در آن بازی شرکت داشتند. ساعت ده صبح هنوز معلوم نبود که باید ناهار چه بخورند، چون هنوز نظافت خانه به پایان نرسیده بود. رختخواب ها در اتاق خواب ها جمع نشده بود، حمام هنوز تمیز نشده بود. فراموش کرده بود در حمام کاغذ توالت بگذارد، ملافه ها را عوض کند و کالسکه چی را عقب بچه ها بفرستد. وظایف مستخدمان را هم با هم عوضی میگرفت. به آشپز دستور داد تا رختخواب ها را جمع کند و مستخدمه مأمور اتاق ها را روانه آشپزخانه کرد. ساعت یازده که چیزی نمانده بود میهمانان سر برسند، خانه چنان زیر و رو بود که فرمینا داثا که از خنده غش کرده بود بار دیگر سرپرستی امور را به دست گرفت. البته چندان به پیروزی خود نمی بالید. از این که می دید شوهرش چطور در امور خانه دست و پا چلفتی و عاجز است، سخت دلش به حال شوهرش میسوخت. شوهر هم با یکی از آن جملات همیشگی خود جریان را ماستمالی کرده بود: «آنقدرها هم بد نبود، خیلی دلم میخواست تو را میدیدم که داری به جای من مریضها را معالجه میکنی.» ولی آن درس مفید واقع شد. در طی سال ها هر یک از آنها از طریق جداگانهای به این نتیجه عاقلانه رسیدند که نمی شود به نحوه دیگری با هم زندگی کنند، یا به نحوه دیگری یکدیگر را دوست داشته باشند. در این جهان هیچ چیز به اندازه عشق مشکل نیست.
فرمینا داثا در بحبوحه زندگی جدیدش چندین مرتبه در مراسم رسمی فلورنتینو آریثا را دید. هر چه او بیشتر در شغل خود ترقی می کرد، به همان نسبت هم او را بیشتر میدید، ولی عادت کرد که او را به