نام کتاب: عشق در زمان وبا
بعد از مزه مزه کردن آن جوشانده درست به همان نتیجه دکتر رسیدند: مزه پنجره می‌داد.
شوهری بود مثل تمام شوهرهای دیگر، چیزی از سایرین کم نداشت. نه چیزی را که به زمین افتاده بود برمی داشت، نه چراغی را پشت سر خاموش می کرد و نه دری را می‌بست. در تاریکی صبح اگر متوجه می شد که دگمه ای از کتش افتاده است، زنش می شنید که دارد غرولند میکند «هر مردی باید دو زن داشته باشد، یکی برای عشق و یکی برای دوختن دکمه های لباس.» هر روز از اولین جرعه قهوه تا اولین قاشق سوپ که از رویش بخار بلند می شد، فریادی می کشید که بیشتر به زوزه شباهت داشت و به هر حال دیگر هیچ کس را نمی ترساند و بعد دل خود را خالی می کرد: «روزی که من این خانه را ترک کنم همه خواهند فهمید که از دهان مدام سوزانم خسته شده‌ام.» میگفت آن غذاهای مأکول را در روزهایی می خورد که نمی توانست غذا بخورد چون می بایست تنقیه می کرد. ایمان داشت که زنش از روی بدجنسی غذاهای خوشمزه را در روزهای تنقیه درست می کند؛ برای همین هر وقت خودش تنقیه می‌کرد همسرش را هم به تنقیه وادار می کرد.
همسرش که از آن همه ناتفاهمی عاجز شده بود، برای روز تولدش از او هدیه ای بسیار غیرعادی خواست. خواست که او یک روز تمام امور خانه را به دست بگیرد. شوهر هم که از این موضوع سر حال آمده بود، قبول کرد. از کله سحر امور خانه را به دست گرفت. صبحانه ای عالی درست کرد، ولی فراموش کرد که زنش تخم مرغ نیمرو نمی خورد و به شیرقهوه هم لب نمی زند. بعد برای ناهار روز تولد دستوراتی داد، هشت میهمان دعوت کرد و شروع کرد به رتق و فتق خانه خود را خسته میکرد تا بهتر از همسرش خانه را سر و صورتی بدهد، اما هنوز ظهر نشده، بدون

صفحه 344 از 536