بود. همیشه حس میکرد چنان زندگی میکند که انگار زندگی اش را شوهرش به او قرض داده است. ملکه مقتدر سرزمینی بس وسیع و سعادتمند بود؛ سرزمینی که شوهرش فقط برای او بنا کرده بود. می دانست که شوهرش او را از هر چیز دیگر در عالم بیشتر دوست دارد، ولی فقط برای خودش، برای این که کاملا در اختیار و در خدمتش باشد.
آنچه زندگی را بر او تلخ می کرد، مسئله شام و ناهار روزانه بود، چون نه تنها میبایست همیشه سر وقت آماده باشد، بلکه باید همیشه همان غذاهایی باشد که مرد دوست داشت، بدون آن که از زن سؤالی کرده باشد. اگر گاه مثل بسیاری از مسائل بیهوده روزمره از او درباره غذا سؤالی می کرد، مثل همیشه خواندن روزنامه را ادامه نمی داد و نمی گفت: «هر چه صلاح میدانی.» مثل همیشه با لحن شیرین خود که ذره ای استبداد در آن وجود نداشت، برخورد نمی کرد. سر ناهار «هر چه صلاح میدانی» در کار نبود، همه چیز باید همان می بود که او می خواست بدون ذره ای انعطاف. گوشت نباید مزه گوشت می داد. ماهی نباید مزه ماهی میداد. گوشت خوک نباید مزه مرض گری میداد. مرغ نباید مزه پر می داد. حتی زمانی هم که فصل مارچوبه نبود باید به هر قیمتی شده آن را پیدا می کردند چون ایشان با بخارهای معطر ادرار خود بسیار تفریح می کردند. زن ملامتش نمیکرد. تقصیر را به گردن زندگی می انداخت، ولی او به هر حال شخصیت اصلی و سنگدل زندگی به شمار می رفت. کوچکترین ایراد کافی بود تا بشقاب خود را عقب بزند و بگوید: «این غذا بدون علاقه درست شده است. در این گونه موارد از الهام های خود لذت بسیار می برد. یک بار تا جرعه ای از جوشانده گل بابونه چشید، آن را پس زد و گفت: «این جوشانده مزه پنجره می دهد.» او و مستخدمان حیرت زده ماندند، چون هرگز نشنیده بودند که کسی پنجره پخته خورده باشد، ولی
آنچه زندگی را بر او تلخ می کرد، مسئله شام و ناهار روزانه بود، چون نه تنها میبایست همیشه سر وقت آماده باشد، بلکه باید همیشه همان غذاهایی باشد که مرد دوست داشت، بدون آن که از زن سؤالی کرده باشد. اگر گاه مثل بسیاری از مسائل بیهوده روزمره از او درباره غذا سؤالی می کرد، مثل همیشه خواندن روزنامه را ادامه نمی داد و نمی گفت: «هر چه صلاح میدانی.» مثل همیشه با لحن شیرین خود که ذره ای استبداد در آن وجود نداشت، برخورد نمی کرد. سر ناهار «هر چه صلاح میدانی» در کار نبود، همه چیز باید همان می بود که او می خواست بدون ذره ای انعطاف. گوشت نباید مزه گوشت می داد. ماهی نباید مزه ماهی میداد. گوشت خوک نباید مزه مرض گری میداد. مرغ نباید مزه پر می داد. حتی زمانی هم که فصل مارچوبه نبود باید به هر قیمتی شده آن را پیدا می کردند چون ایشان با بخارهای معطر ادرار خود بسیار تفریح می کردند. زن ملامتش نمیکرد. تقصیر را به گردن زندگی می انداخت، ولی او به هر حال شخصیت اصلی و سنگدل زندگی به شمار می رفت. کوچکترین ایراد کافی بود تا بشقاب خود را عقب بزند و بگوید: «این غذا بدون علاقه درست شده است. در این گونه موارد از الهام های خود لذت بسیار می برد. یک بار تا جرعه ای از جوشانده گل بابونه چشید، آن را پس زد و گفت: «این جوشانده مزه پنجره می دهد.» او و مستخدمان حیرت زده ماندند، چون هرگز نشنیده بودند که کسی پنجره پخته خورده باشد، ولی