از مرگ مادر و به قتل رسیدن المپیا سوئلتا گذشته است. آری، چه مدت زمانی از آن ماه دسامبر گذشته بود، از زمانی که در یک بعدازظهر، فرمینا داثا برای او نامه ای فرستاده و در آن به او قول داده بود که تا ابد دوستش خواهد داشت. تا آن موقع خیال کرده بود که زمان فقط برای دیگران می گذرد و نه برای او. همان یک هفته پیش بود که در خیابان به زوجی برخورد کرده بود که به خاطر نامه های عاشقانه او با هم ازدواج کرده بودند و فرزند ارشدشان را که پسر تعمیدی خودش بود، نشناخته بود. چهره اش گلگون شده و با همان ستایش اقرارآمیز همیشگی مسئله را حل کرده بود: «ماشاء الله چه بزرگ شده ای!» همان طور به زندگی ادامه می داد، حتی پس از آن که جسمش اعلام خطر می کرد، چون مثل تمام کسانی که لاغر مردنی هستند همیشه بسیار سالم بود. ترانزیت و آریثا خیلی قبل از آن که حافظهاش مغشوش شود، مدام میگفت: «تنها مرض پسر من وبا بوده است و بس.» طبعا عشق را با وبا عوضی گرفته بود. به هر حال در اشتباه بود چون او در خفا، شش مرتبه سوزاک گرفته بود، گرچه پزشک می گفت که شش بار نبوده و همان یک دفعه بوده که بار دیگر عود میکرده است. علاوه بر آن غدد لنفاوی او هم آماس کرده بود، به اضافه یک نوع مرض جلدی. ولی نه او و نه هیچ مرد دیگری آنها را به عنوان مرض تلقی نمی کرد، بلکه آنها را جامهای پیروزی نبردهای عشق محسوب می داشت.
وقتی تازه به چهل سالگی پا گذاشته بود، یک بار به خاطر دردهای مختلف پیش پزشک رفته و دکتر پس از آزمایش های مختلف به او گفته بود: «به خاطر سن است.» همیشه وقتی از پیش دکتر به خانه برمیگشت خیال می کرد که آن مسائل ربطی به او ندارد. چون تنها نقطه رجوع او به گذشته، عشق به فرمینا داثا بود. آنچه مربوط به او می شد می توانست
وقتی تازه به چهل سالگی پا گذاشته بود، یک بار به خاطر دردهای مختلف پیش پزشک رفته و دکتر پس از آزمایش های مختلف به او گفته بود: «به خاطر سن است.» همیشه وقتی از پیش دکتر به خانه برمیگشت خیال می کرد که آن مسائل ربطی به او ندارد. چون تنها نقطه رجوع او به گذشته، عشق به فرمینا داثا بود. آنچه مربوط به او می شد می توانست