نام کتاب: عشق در زمان وبا
آریثا او را در قبرستان قدیمی دست پروردگار به خاک سپرد که در ضمن به قبرستان وبا هم معروف بود. یک بوته گل سرخ هم کنار قبرش کاشت.
فلورنتینو آریثا از همان چند دیدار اولیه سر قبر مادرش، متوجه شد که قبر المپیا سوئلتا نیز در همان نزدیکی است، قبری که هنوز سنگ قبر نداشت و نام او و تاریخ تولد و مرگش را با انگشت روی بتون تازه نوشته بودند. فکر کرد که شاید آن هم یکی دیگر از شوخی های مرگبار شوهر اوست. وقتی بوته گل سرخ گل داد، وقتی کسی در آن حوالی دیده نمی شد، شاخه ای هم روی قبر او می گذاشت. بعد از همان بوته قبر مادرش، بوته ای را هم روی قبر او قلمه زد. هر دو بوته چنان با طراوت و وفور گل می‌دادند که فلورنتینو آریثا مجبور شد از خانه قیچی باغبانی و سایر لوازم ببرد و به آنها رسیدگی کند. ولی جلودارشان نبود، در عرض فقط چند سال، آن دو بوته گل سرخ، همانند بوته های علف هرز پیش رفته و قبرهای دیگر را نیز در خود پوشاندند. آن وقت نام گورستان و با عوض شد و آن را قبرستان گل سرخ نامیدند. بعد شهرداری که عقلش کمتر از عوام بود داد تمام بوته های گل سرخ را شبانه از ریشه در آوردند و روی سردر گورستان نوشتند: «قبرستان عمومی»
مرگ مادر بار دیگر فلورنتینو آریثا را به وسواس عادات خود افکند: اداره، ملاقات با عشاق همیشگی و بازی کردن دومینو در باشگاه تجارت همان خواندن کتاب های عاشقانه و همان رفتن به قبرستان در روزهای یکشنبه در آن یکنواختی داشت می‌پوسید؛ همان چیزی بود که آنقدر از آن وحشت داشت، چیزی که به هر حال نگذاشته بود متوجه گذشت زمان بشود. یک روز یکشنبه در ماه دسامبر، وقتی فهمید بوته های گل سرخ مغلوب قیچی ها شده اند، روی تیرهای چراغ برق که تازه نصب کرده بودند، متوجه چند پرستو شد و یکمرتبه دریافت که چه زمان طولانی ای

صفحه 338 از 536