نام کتاب: عشق در زمان وبا
زیبای کبوترها علامتی به سمت پایین رسم کرد و جمله ای را بالای آن نوشت: «این چیز مامانی مال من است.» همان شب، المپیا سوئلتا بدون آن که حواسش باشد جلوی شوهرش لخت شد. شوهر با دیدن آن جمله، کلمه ای بر زبان نیاورد، حتی نفس کشیدنش هم تغییر نکرد. فقط پای به حمام گذاشت و تیغ بلند ریش تراشی خود را برداشت و همان طور که زن داشت پیراهن خواب خود را به تن می کرد، با یک ضربه قاطع شاهرگ گردنش را زد.
فلورنتینو آریثا تا چند روز از آن فاجعه بی خبر بود. وقتی خبردار شد که شوهر او را دستگیر کردند و او برای روزنامه ها، دلیل و نحوه جنایت را توضیح داد. تا سالیان سال بعد نگران نامه های امضا شده بود. سالهای زندانی بودن آن مرد را می شمرد، مردی که به وسیله کشتی های او تجارت می کرد و به خوبی می شناختش. ولی نه از ضربه تیغ او به روی گلویش می ترسید و نه از رسوایی در ملا عام، بلکه تمام نگرانی اش به خاطر این بود که مبادا فرمینا داثا از خیانت او باخبر شود.
روزی، در طی سال های انتظار، زنی که از ترانزیتو آریثا مواظبت می کرد، به خاطر رگباری ناگهانی و خارج از فصل مجبور شد بیشتر از موعد در بازار بماند و در بازگشت به خانه ترانزیتو آریثا را مرده یافت. روی صندلی گهواره ای همیشگی اش نشسته بود. مثل همیشه هفت قلم بزک کرده بود. غرق در گل های مصنوعی با نگاهی زنده و با پوزخندی در گوشه لب. زن پرستار تا دو ساعت بعد هنوز نفهمیده بود که او مرده است. کمی قبل از مرگ، بچه های همسایه را صدا زده و ثروت سرشار کوزه‌های سفالی زیر تخت را بین آنها تقسیم کرده بود. به آنها گفته بود که می توانند آن همه طلا و جواهر را مثل آبنبات در دهان بگذارند و بخورند. هرگز موفق نشدند حتی یک تکه از آن جواهرات را پس بگیرند. فلورنتینو

صفحه 337 از 536