فرو کرد. شاداب ترین، سرخ ترین و معطرترین گل سرخ باغچه اش.
جریان چندان آسان نبود، پس از سه ماه حمله، صاحب زیبای کبوترها همچنان همان جواب همیشگی را پس می فرستاد: «من از آن زنهایی که خیال کرده اید نیستم.» با این حال هیچ وقت پیغام های او را نادیده نگرفت، در ملاقات ها هم حاضر می شد؛ ملاقات هایی که فلورنتینو آریثا چنان ترتیب می داد که گویی بر حسب اتفاق بودهاند. به مرد دیگری تبدیل شده بود. عاشقی که هرگز چهره واقعی خود را نمایان نمیساخت، مردی که حریصانه عشق می خواست و در عین حال چیزی را هم از خود عرضه نمی داشت، هیچ چیز نمی داد و همه چیز می خواست. مردی که به هیچ زنی اجازه نداده بود تا در گذر خود اثری در دل او بر جای بگذارد. آن شکارچی در کمین، اکنون با شهامت نامه های عاشقانه اش را امضاء می کرد، هدیه می فرستاد و با کمال بی احتیاطی دوروبر خانه زن صاحب کبوترها میپلکید؛ حتی دو بار موقعی که شوهرش نه در سفر بود و نه در بازار اولین مرتبه پس از آن عشق اولیه بود که می دید نیزه ای به قلبش فرو می رود.
شش ماه بعد از اولین ملاقات، عاقبت در کابین یک کشتی رودخانه ای که داشتند آن را در بندر رودخانه رنگ می کردند، با هم خلوت کردند. چه بعدازظهر زیبایی بود، المپیا سوئتا با ذوق و شوق عشقبازی می کرد؛ صاحب پریشان کبوترها دوست داشت ساعتها برهنه بر جای بماند، در رخوتی آرام که برایش درست به اندازه عشقبازی، عشق در بر داشت. اثاثیه کابین را بیرون گذاشته بود، رنگ آن نیمه کاره بود. بوی رنگ، خاطره بعدازظهر زیبایی را زنده می کرد. فلورنتینو آریثا ناگهان، انگار با الهامی غیرعادی، در یک قوطی رنگ قرمز را باز کرد. قوطی، کنار تخت دم دستش بود. انگشت اشاره خود را در رنگ فرو برد و زیر شکم صاحب
جریان چندان آسان نبود، پس از سه ماه حمله، صاحب زیبای کبوترها همچنان همان جواب همیشگی را پس می فرستاد: «من از آن زنهایی که خیال کرده اید نیستم.» با این حال هیچ وقت پیغام های او را نادیده نگرفت، در ملاقات ها هم حاضر می شد؛ ملاقات هایی که فلورنتینو آریثا چنان ترتیب می داد که گویی بر حسب اتفاق بودهاند. به مرد دیگری تبدیل شده بود. عاشقی که هرگز چهره واقعی خود را نمایان نمیساخت، مردی که حریصانه عشق می خواست و در عین حال چیزی را هم از خود عرضه نمی داشت، هیچ چیز نمی داد و همه چیز می خواست. مردی که به هیچ زنی اجازه نداده بود تا در گذر خود اثری در دل او بر جای بگذارد. آن شکارچی در کمین، اکنون با شهامت نامه های عاشقانه اش را امضاء می کرد، هدیه می فرستاد و با کمال بی احتیاطی دوروبر خانه زن صاحب کبوترها میپلکید؛ حتی دو بار موقعی که شوهرش نه در سفر بود و نه در بازار اولین مرتبه پس از آن عشق اولیه بود که می دید نیزه ای به قلبش فرو می رود.
شش ماه بعد از اولین ملاقات، عاقبت در کابین یک کشتی رودخانه ای که داشتند آن را در بندر رودخانه رنگ می کردند، با هم خلوت کردند. چه بعدازظهر زیبایی بود، المپیا سوئتا با ذوق و شوق عشقبازی می کرد؛ صاحب پریشان کبوترها دوست داشت ساعتها برهنه بر جای بماند، در رخوتی آرام که برایش درست به اندازه عشقبازی، عشق در بر داشت. اثاثیه کابین را بیرون گذاشته بود، رنگ آن نیمه کاره بود. بوی رنگ، خاطره بعدازظهر زیبایی را زنده می کرد. فلورنتینو آریثا ناگهان، انگار با الهامی غیرعادی، در یک قوطی رنگ قرمز را باز کرد. قوطی، کنار تخت دم دستش بود. انگشت اشاره خود را در رنگ فرو برد و زیر شکم صاحب