نام کتاب: عشق در زمان وبا
داشت وارد خانه می شد که پسر بچه ای در خیابان همان کبوتر را داخل قفس تحویلش داد. پیغام را هم حفظ کرده بود: آن خانم صاحب کبوترها این را پس فرستاده و می گوید لطفا در قفس را خوب ببندید تا کبوتر بار دیگر پرواز نکند چون این آخرین دفعه ای است که پس می فرستدش. هاج و واج مانده بود و نمی دانست چه فکری بکند: یا کبوتر در حین پرواز یادداشت را گم کرده بود با صاحب کبوترها خودش را به آن راه زده بود یا این که کبوتر را پس فرستاده بود تا او بار دیگر آن را برایش بفرستد. اگر شق آخر صحیح بود، در آن صورت می بایستی کبوتر را با پیغامی پی می فرستاد.
روز شنبه صبح فلورنتینو آرینثا پس از مدتی تفکر، بار دیگر کبوتر را همراه یادداشتی که باز هم آن را امضاء نکرده بود، پس فرستاد. آن دفعه لازم نبود منتظر روز بعد می‌ماند. همان روز بعدازظهر، همان پسربچه یک قفس دیگر برایش آورده بود. پیغام هم این بود: صرفا از روی ادب یک مرتبه دیگر کبوتر را پس می فرستد ولی این دفعه از روی دلسوزی است چون واقعا اگر باز کبوتر فراری بشود، دیگر آن را پس نخواهد فرستاد. فلورنتینو آریثا تا دیروقت خود را با کبوتر سرگرم کرد. او را از قفس بیرون کشید، در بغل گرفت، کلمات زیبایی در گوشش زمزمه کرد و سعی کرد با لالایی های بچگانه بخواباندش و ناگهان متوجه شد که در حلقه فلزی پای کبوتر تکه کاغذی وجود دارد. یادداشتی فقط با یک سطر: «من از نامه های ناشناس خوشم نمی آید.» فلورنتینو آریثا از خواندن آن قلبش چنان به تپش افتاده بود که انگار اولین ماجرای عاشقانه زندگی اش است. آن شب از روی بی تابی خیلی بد خوابید. صبح زود روز بعد، قبل از رفتن به اداره بار دیگر کبوتر قاصد را همراه نامه‌‌ای عاشقانه که آن را با اسم واضح خود امضا کرده بود، پس فرستاد و یک شاخه گل سرخ هم در آن حلقه فلزی

صفحه 335 از 536