نام کتاب: عشق در زمان وبا
دهانش خارج می شد. فلورنتینو آریثا فکر کرد که بیشتر دختری زرنگ و باهوش به نظر می رسد تا دختری طناز و جذاب. همین که او را مقابل خانه‌اش، که در آن با شوهر و پدرشوهر و چند تن دیگر از خانواده زندگی می کرد، از کالسکه پیاده کرد، فراموشش کرد.
چند روز بعد شوهر او را در بندر دید که به جای تخلیه بار، کالاهایش را سوار کشتی می کند. همین که کشتی راه افتاد، فلورنتینو آریثا به وضوح شنید که شیطان در گوشش زمزمه می کند. همان روز بعد از ظهر پس از آن که عمو لئون دوازدهم را به خانه اش رساند، انگار بر حسب اتفاق از جلوی خانه المپیا سوئلتا رد شد و از لای در دید که دارد به کبوترهای هراسیده دانه می دهد. از کالسکه به طرف او فریاد کشید: «کبوترها دانه ای چند هستند؟»
دختر او را شناخت و با خوشرویی جوابش را داد: «فروشی نیستند.» آن وقت مرد از او پرسید: «پس اگر یک نفر یکی از آنها را بخواهد باید چه کند؟» دختر که برای کبوترها دانه افشانی می کرد، جواب داد: «باید صاحب کبوترها را در وسط طوفان سوار کالسکه کند.» و به این شکل فلورنتینو آرثا شب هنگام که به خانه اش برمی گشت، هدیه دختر را همراه داشت: یک کبوتر قاصد که به یک پایش حلقه ای فلزی بسته شده بود.
عصر روز بعد، تقریبا در موقع شام صاحب زیبای کبوتران، دید کبوتری که هدیه داده بود به لانه برگشته است. فکر کرد که حتما فرار کرده و خودش را به آنجا رسانده است، ولی وقتی او را در دست گرفت تا معاینه اش کند متوجه شد که در حلقه فلزی پای کبوتر قطعه کاغذی تا شده وجود دارد. اولین مرتبه ای بود که فلورنتینو آریثا از خود مدرکی برجای می گذاشت، گرچه آخرین بار نبود. البته این بار عقلش رسیده بود که آن یادداشت را امضاء نکند. بعدازظهر روز بعد که چهارشنبه بود،

صفحه 334 از 536