برایش باقی مانده بود، نرفت، چون چیز دیگری در دلش ریشه دوانده بود. بله، بعد از ملاقات مضمحل کننده با *المپیا سوئلتا*.
مانند صاعقه ای بر سرش فرود آمده بود. تازه عمو لئون دوازدهم را به خانه اش رسانده بود؛ در زیر طوفان و رگباری از ماه اکتبر که پس از آن گذراندن دوره نقاهت ضروری بود. از کالسکه دختری ریز اندام و چابک را دید که پیراهنی پر از چین، شبیه لباس عروس، به تن داشت. او را دید که به این طرف و آن طرف می دوید، چون باد، چتر کوچکش را ربوده بود و به سرعت به سمت دریا می برد. سوارش کرد و مسیر خود را عوض کرد تا او را به خانه اش برساند. نوعی نمازخانه قدیمی، درست در مقابل دریا، که به خانه مسکونی تبدیل کرده بودند. از خیابان، حیاط خانه که مملو بود از لانه کبوتر، دیده می شد. همان طور که با کالسکه پیش می رفتند، دخترک برای او تعریف کرد که هنوز یک سال از ازدواجش نمی گذرد. شوهرش در بازار فروشنده بود. فلورنتینو آریثا اغلب دیده بود که او از روی کشتی های شرکت کشتیرانی آنها صندوق آت و آشغال خالی می کند تا برد و بفروشد. یک عالم کبوتر در قفس های حصیری هم داشت؛ قفسهایی مثل آنها که مادرها در سفرهای کشتی روی رودخانه همراه داشتند و بچه های نوزاد خود را در آنها می گذاشتند. المپیا سوئلتا انگار از نژاد زنبورها بود. نه به خاطر این که خط کمرش بالا بود و جثه ای لاغر داشت، بلکه چون تمام وجودش به زنبور می ماند. انگار گیسوانش از سیم های مسی درست شده بودند، کک مک های آفتابی و چشمانی درشت و مدور داشت که به نحوی غیرعادی از هم فاصله داشتند. صدایش بسیار خوش آهنگ بود و فقط به خاطر گفتن جملات عالمانه و سرگرم کننده از
مانند صاعقه ای بر سرش فرود آمده بود. تازه عمو لئون دوازدهم را به خانه اش رسانده بود؛ در زیر طوفان و رگباری از ماه اکتبر که پس از آن گذراندن دوره نقاهت ضروری بود. از کالسکه دختری ریز اندام و چابک را دید که پیراهنی پر از چین، شبیه لباس عروس، به تن داشت. او را دید که به این طرف و آن طرف می دوید، چون باد، چتر کوچکش را ربوده بود و به سرعت به سمت دریا می برد. سوارش کرد و مسیر خود را عوض کرد تا او را به خانه اش برساند. نوعی نمازخانه قدیمی، درست در مقابل دریا، که به خانه مسکونی تبدیل کرده بودند. از خیابان، حیاط خانه که مملو بود از لانه کبوتر، دیده می شد. همان طور که با کالسکه پیش می رفتند، دخترک برای او تعریف کرد که هنوز یک سال از ازدواجش نمی گذرد. شوهرش در بازار فروشنده بود. فلورنتینو آریثا اغلب دیده بود که او از روی کشتی های شرکت کشتیرانی آنها صندوق آت و آشغال خالی می کند تا برد و بفروشد. یک عالم کبوتر در قفس های حصیری هم داشت؛ قفسهایی مثل آنها که مادرها در سفرهای کشتی روی رودخانه همراه داشتند و بچه های نوزاد خود را در آنها می گذاشتند. المپیا سوئلتا انگار از نژاد زنبورها بود. نه به خاطر این که خط کمرش بالا بود و جثه ای لاغر داشت، بلکه چون تمام وجودش به زنبور می ماند. انگار گیسوانش از سیم های مسی درست شده بودند، کک مک های آفتابی و چشمانی درشت و مدور داشت که به نحوی غیرعادی از هم فاصله داشتند. صدایش بسیار خوش آهنگ بود و فقط به خاطر گفتن جملات عالمانه و سرگرم کننده از
Olimpia Zuelca