نام کتاب: عشق در زمان وبا
سپیده دم روز بعد در مغازه خرازی می نشست و چیزی نمی فروخت شبی چند ساعت بیشتر نمی خوابید. حلقه‌هایی از گل به روی سر می‌گذاشت، به لبهایش ماتیک می زد، به صورت و بازوانش پودر می‌زد و آخر سر هم از هر کسی که در کنارش بود می پرسید که خوشگل شده است؟ همسایه‌ها می دانستند که همیشه در انتظار جواب همیشگی است. تو *کوکاراچیتا مارتینز* هستی.» این شخصیت که مال قصه بچه ها بود، تنها شخصیتی بود که آن را به خود می پذیرفت. روی صندلی تکان می خورد و با بادبزنی بزرگ از پرهای صورتی رنگ خود را باد می زد و بعد از نو شروع می کرد: تاج هایی از گل های مصنوعی به سر می گذاشت، روی پلکها سایه بنفش می زد، به لب ماتیک و به صورت پودری غلیظ و سفید میزد و بار دیگر از کسی که در کنارش بود می پرسید: «خوشگل شده ام؟» وقتی مایه تمسخر همسایه ها واقع شده بود، فلورنتینو آریثا در عرض یک شب داد پیشخوان و صندوق حساب مغازه را از جای کندند، دری را که به روی خیابان گشوده می شد، بست و مغازه را به صورت آنچه از قصه ها به گوشش رسیده بود، درآورد؛ به شکل اتاق خواب بچه سوسک مارتینز، آن وقت زن دیگر سؤال نکرد: «من چه کسی هستم؟»
بنابر توصیه عمو لئون دوازدهم زنی را که از مادرش بزرگتر بود پیدا کرده بود تا از او پرستاری کنند. ولی پرستار بیچاره مدام در حال چرت زدن بود و گاه به نظر می رسید که خودش هم دارد فراموش می‌کند که چه کسی است. فلورنتینو آریثا از اداره، یکراست به خانه می رفت و آنقدر در آنجا می ماند تا مادرش را بخواباند. دیگر به باشگاه تجارت نمی رفت تا دومینو بازی کند، تا مدت ها هم به دیدن همان چند زنی که
Martinez ما،Ccatach. به معنی بچه سوسک. - م.

صفحه 332 از 536