وجود داشت. وقتی برای سوار شدن به کشتی ای که عازم فرانسه بود، همراه شوهر و بچه اش سوار کالسکه پا به بندر گذاشت، او آنجا بود. آنجا بود و همان طور که قبلا هم بارها آنها را در مراسم رسمی دیده بود، نگاهشان می کرد. از کالسکه پیاده شدند. موجوداتی کامل بدون هیچ گونه عیب و نقص. همراه فرزندشان به سفر می رفتند، او را چنان تربیت کرده بودند که از همین حالا معلوم بود در بزرگی به چگونه مردی تبدیل میشود. خوونال اوربینو کلاه از سر برداشت و با خوشرویی با فلورنتینو آریثا احوالپرسی کرد: «داریم به فتح *فیاندر* میرویم.» فرمینا داثا هم فقط با حرکت سر به او سلام داد. فلورنتینو آریثا کلاهش را از سر برداشت، تعظیم کوتاهی کرد و زن فقط نگاهی به او انداخت، نگاهی بدون دلسوزی برای آن کله ای که زودتر از موعد طاس می شد. او را آن طور که بود می دید، سایه کسی که هرگز ملاقاتش نکرده بود.
فلورنتینو آریثا هم دوران بدی را می گذراند. هر روز گرفتاری های شغلش بیشتر می شد. به آن شکارهای دزدکی و آرامش مطلق سالها، بحران نهایی ترانزیتو آریثا نیز اضافه شده بود. حافظه خود را، تهی از هر گونه خاطره، تقریبا از دست داده بود؛ به حدی که گاه از او که مثل همیشه روی صندلی حصیری نشسته و چیزی می خواند، متعجبانه میپرسید: «بگو ببینم، تو پسر چه کسی هستی؟» و او نیز همیشه راستش را به او جواب می داد ولی مادر بار دیگر از او سؤال میکرد: «پسرجان، یک چیزی را به من بگو، من کی هستم؟»
آنچنان چاق شده بود که دیگر نمی توانست از جا تکان بخورد. پیراهنی قشنگ میپوشید و سرتاپا آرایش می کرد و از بانگ خروس تا
فلورنتینو آریثا هم دوران بدی را می گذراند. هر روز گرفتاری های شغلش بیشتر می شد. به آن شکارهای دزدکی و آرامش مطلق سالها، بحران نهایی ترانزیتو آریثا نیز اضافه شده بود. حافظه خود را، تهی از هر گونه خاطره، تقریبا از دست داده بود؛ به حدی که گاه از او که مثل همیشه روی صندلی حصیری نشسته و چیزی می خواند، متعجبانه میپرسید: «بگو ببینم، تو پسر چه کسی هستی؟» و او نیز همیشه راستش را به او جواب می داد ولی مادر بار دیگر از او سؤال میکرد: «پسرجان، یک چیزی را به من بگو، من کی هستم؟»
آنچنان چاق شده بود که دیگر نمی توانست از جا تکان بخورد. پیراهنی قشنگ میپوشید و سرتاپا آرایش می کرد و از بانگ خروس تا
منطقه ای بین بلژیک، هلند و فرانسه. م.