باقی مانده بود. وحشتزده شد چون فکر کرد که آن توهم مرگ او را اخطار می کند. دلش سوخت. برای لحظه ای فکر کرد که شاید با او به زنی خوشبخت تبدیل می شد. خانه ای که به خاطر او، با عشق و علاقه، داده بود تعمیر کنند، درست همان طور که خودش خانه اش را برای او تعمیر کرده بود. همان یک لحظه فکر، سخت به وحشتش انداخت؛ متوجه شد که چگونه به اوج بدبختی رسیده است. آن وقت تمام نیروی باقی مانده اش را جمع کرد و شوهرش را مجبور کرد تا بدون طفره رفتن، با او دعوا و مرافعه کند و همراه او برای از دست دادن بهشت گمشده گریه کند. دعوا ادامه داشت تا وقتی که صدای بانگ آخرین خروسها هم به گوش رسید، نور به روی سلسله های ایوانهای قصر افتاد، خورشید آتش گرفت و شوهر که از آن همه حرف زدن باد کرده بود، خسته از بی خوابی با قلبی که از زور اشک قوت از دست یافته را به دست آورده بود بند چکمههایش را سفت کرد، کمربندش را سفت کرد، تمام آنچه از مردانگی برایش باقی مانده بود سفت کرد و به او گفت: «عشق من، باید به جستجوی عشقی رفت که پس از سفر اروپا از دست دادهام، از همین صبح، تا ابد.» تصمیمش چنان قطعی بود که از بانک مرکزی، که امور مالی اش را انجام می داد، خواست تا ثروت بیشمار خانوادگی اش را بلافاصله به طلا تبدیل کند. ثروتی که با انواع و اقسام معاملات در این جا و آنجا پخش شده بود؛ ثروتی که اسناد مقدسانه نشان میداد چندان هم بیشمار نیست. فقط مبلغی است برای زندگی ای نسبتا مرفه که با تبدیل آن به طلا می شد رفته رفته به بانک های خارج منتقلش کرد. دلش نمی خواست در این وطن . نامطلوب حتی یک وجب زمین برای مقبره خودش و همسرش داشته باشد.
ولی برخلاف تصورات او، فلورنتینو آریثا زاییده تخیلات نبود. واقعا
ولی برخلاف تصورات او، فلورنتینو آریثا زاییده تخیلات نبود. واقعا