به کار می برد. در هر فعالیتی از آن سلاح استفاده می کرد. در فعالیت های اجتماعی، در مسابقات شعر، در پدیده های هنری، در بازی های خیریه، در عملیات وطن پرستانه و در اولین سفر با کشتی هوایی. در هر عملی آن سلاح ها را به کار می برد. هیچ کس قادر نبود درک کند که در آن سال های بدبختی، ممکن است کسی از آنها خوشبخت تر باشد و ازدواجی آن طور هماهنگی را در بر داشته باشند.
خانه به جا مانده از پدر، برای فرمینا داثا پناهگاهی شد تا از آن قصر خفه کننده بگریزد و در آن خانه خود را از نظر همه پنهان کند. دزدکی به خانه کنار پارک انجیل نویسان می رفت و دوستان جدید، چند تن از دوستان دوران مدرسه یا دوستان کلاس نقاشی را به آنجا دعوت می کرد. خانه جایگزین معصومی برای خیانت به شوهرش شده بود. در آنجا ساعات آرامی را می گذراند و همانند مادری تنها مانده، خاطرات باقی مانده از دوران دختری اش را مرور می کرد. آن کلاغهای معطر را بار دیگر خریده بود، گربه های آواره خیابان ها را جمع می کرد و به دست گالا پلاسید یا می سپرد که گرچه پیر شده و از درد رماتیسم می نالید، ولی چنان نیرویی داشت که می توانست آن خانه را بار دیگر احیا کند. بار دیگر آن اتاق خیاطی را به راه انداخت، همان جایی که فلورنتینو آریثا برای اولین بار دیده بودش، همان جایی که دکتر خوونال اوربینو گفته بود زبانش را از دهان بیرون بیاورد تا با قلب او آشنا شود. آن اتاق را به صورت نمازخانه ای از گذشته خود در آورد. در یک بعدازظهر زمستانی وقتی رفت تا پیش از شروع طوفان در بالکن را ببندد، فلورنتینو آریثا را روی نیمکت همیشگی، در زیر درختان بادام پارک دید با لباسی که مال پدرش بود و برای او کوچک کرده بودند، با کتابی باز روی زانوها، ولی او را مثل چندین بار که بر حسب اتفاق دیده بود، ندید، بلکه در سنی دید که در خاطره اش
خانه به جا مانده از پدر، برای فرمینا داثا پناهگاهی شد تا از آن قصر خفه کننده بگریزد و در آن خانه خود را از نظر همه پنهان کند. دزدکی به خانه کنار پارک انجیل نویسان می رفت و دوستان جدید، چند تن از دوستان دوران مدرسه یا دوستان کلاس نقاشی را به آنجا دعوت می کرد. خانه جایگزین معصومی برای خیانت به شوهرش شده بود. در آنجا ساعات آرامی را می گذراند و همانند مادری تنها مانده، خاطرات باقی مانده از دوران دختری اش را مرور می کرد. آن کلاغهای معطر را بار دیگر خریده بود، گربه های آواره خیابان ها را جمع می کرد و به دست گالا پلاسید یا می سپرد که گرچه پیر شده و از درد رماتیسم می نالید، ولی چنان نیرویی داشت که می توانست آن خانه را بار دیگر احیا کند. بار دیگر آن اتاق خیاطی را به راه انداخت، همان جایی که فلورنتینو آریثا برای اولین بار دیده بودش، همان جایی که دکتر خوونال اوربینو گفته بود زبانش را از دهان بیرون بیاورد تا با قلب او آشنا شود. آن اتاق را به صورت نمازخانه ای از گذشته خود در آورد. در یک بعدازظهر زمستانی وقتی رفت تا پیش از شروع طوفان در بالکن را ببندد، فلورنتینو آریثا را روی نیمکت همیشگی، در زیر درختان بادام پارک دید با لباسی که مال پدرش بود و برای او کوچک کرده بودند، با کتابی باز روی زانوها، ولی او را مثل چندین بار که بر حسب اتفاق دیده بود، ندید، بلکه در سنی دید که در خاطره اش