گذاشته بودند. آن مسئله لااقل برای فرمینا داثا کار سهلی بود. آن زندگی طبقه بالا که او قبل از آشنایی با آن سخت دچار شک و تردید شده بود چیزی نبود بجز رسومی اجدادی، مجالسی رسمی و بسیار مبتذل که آن طبقه در اجتماع با آن مکالمات عقب افتاده، به جای آن که یکدیگر را به قتل برسانند، با هم معاشرت میکردند. جنبه عمده آن بهشت احمقانه شهرستانی وحشت از چیزهای ناشناخته بود. او ناگهانی آن را مثل اشعات یک معجزه، انگار شمایل حضرتی آشکار شده باشد، کشف کرده بود. از همان موقعی که به تالار باشگاه اجتماعی پا گذاشته و آن دنباله بلند پیراهن عروسی را به دنبال کشیده بود؛ ورود به محیطی که از عطر گل های مختلف خفه شده بود، با والسهای مشهور و مردهای عرق کرده و زنهای لرزان که به او خیره مانده بودند و نمیدانستند چگونه باید از تهدیدی که از جانب او تراوش می کرد، از خود دفاع کنند، تهدید جهانی بیگانه. او که فقط از خانه خارج شده بود تا به مدرسه برود و بس، تازه بیست و یک ساله شده بود و یک نگاه برایش کافی بود تا درک کند که حریفان از او نفرت نداشتند بلکه می ترسیدند. به جای آن که از روی لج آنها را بیشتر بترساند، دلش به حالشان سوخت و کاری کرد تا بهتر بشناسندش. آن طور که دلش میخواست، همه برایش یکسان بودند، درست مثل شهرها که نه بهتر بودند و نه بدتر، همان طوری بودند که دلش می خواست. پاریس با وجود باران ریز ابدی، مغازه داران پست فطرت و گستاخی باستانی کالسکه چی ها در خاطره اش همانند زیباترین شهر جهان بر جای مانده بود، نه به خاطر این که واقعا زیباترین شهر بود یا نبود، بلکه چون آن را در دلتنگی سال های سعادتمند عمرش به یاد می آورد. دکتر اوربینو نیز از جانب خود، به همان سلاحهایی مجهز شده بود که علیه او به کار می بردند، با فرق این که آنها را با شعور و اقتداری حساب شده