نام کتاب: عشق در زمان وبا
خوونال اوربینو که میدید تنها ابزار باقی مانده آبروی خودش است، تمام نفوذ خود را به کار برد و برای به پایان رساندن آن رسوایی، قول شرف داد. این طور بود که لورنزو داثا را سوار اولین کشتی کرد و برای ابد از کشور بیرون راند. به شهر خود برگشت، سفری بسیار عادی از آنهایی که انگار از سر دلتنگی است و گاه اتفاق می افتد. اما در زیر آن ظاهر، باطنی هم نهفته بود. او که مدت ها بود سوار کشتی هایی می شد که از وطنش می آمدند تا صرفا یک لیوان آب از چشمه های آب دهکده خود بنوشد، تسلیم نشده از آنجا رفت. اعتراض کنان به بی گناهی خود و همچنان در حال کوشش تا داماد خود را متقاعد سازد که قربانی یک توطئه سیاسی شده است. اشک ریزان به خاطر «بچه اش»، آن طور که فرمینا داثا را پس از ازدواج او می نامید، رفت. اشک ریزان به خاطر نوه اش، به خاطر سرزمینی که او را ثروتمند کرده و به او آزادی داده بود. جایی که موفق شده بود در سایه عملیات غیرقانونی خود، دخترش را به یک خانم طبقه اعیان و اشراف تبدیل کند. آنجا را پیر و بیمار ترک کرد، ولی از کوری چشم خیلی از قربانی های خود سالیانی دراز به زندگی ادامه داد. فرمینا داثا وقتی خبر مرگ او را شنید بی اختیار نفس راحتی کشید و برای این که او را سؤال پیچ نکنند لباس عزا بر تن نکرد، ولی تا چند ماه بعد هر وقت که در حمام را به روی خود می بست تا سیگاری بکشد، بی اختیار اشک می ریخت. به خاطر او بود که اشک می‌ریخت.
مسئله مضحک این بود که او و شوهرش هیچ وقت در نظر عام آن طور سعادتمند به نظر نرسیده بودند، سعادتمند در بحبوحه بدبختی، چون در واقع سالهایی بود که آنها بر آن خصومت پنهانی محیطی که نمی خواست آنها را آن طور که بودند بپذیرد، پیروز شده بودند. کسانی که با بقیه فرق داشتند، افکار تازه ای در سر داشتند، رسوم قدیمی را زیر پا

صفحه 327 از 536