زندگی زناشویی می انداخت. ازدواج کردن اختراع مزخرفی بود که صرفا به خاطر ترس از پروردگار سرپا مانده بود. زندگی مشترک و در یک بستر خوابیدن دو نفر که تازه با هم آشنا شده اند و نسبتی با هم ندارند و اخلاق و فرهنگی متفاوت دارند و از دو جنس مخالفند، خلاف همه منطق های علمی بود. این دو نفر سرنوشتی واحد را دنبال می کردند که در صورت با هم نبودن دوپاره می شد و به دو سمت مخالف پیش میرفت. می گفت: اشکال زندگی زناشویی در این است که هر شب، پس از عشقبازی خاتمه می یابد و فرو می ریزد و آن وقت هر روز صبح، قبل از صبحانه باید بار دیگر آن را از نو ساخت.» و ادامه می داد که زندگی زناشویی آنها از مال بقیه خیلی بدتر است. آن دو از دو طبقه متضاد جامعه بودند، آن هم در شهری که هنوز به بازگشت نایب السلطنه ها امیدوار بود. عشق تنها امکان استوار نگاه داشتن رابطه شان بود؛ چیزی که احتمال آن بسیار نادر بود. وقتی با هم ازدواج کرده بودند، عاشق هم نبودند و سرنوشت هم موقعی ضرورت آن را سر راهشان قرار داده بود که مجبور بودند با واقعیت زندگی روبرو شوند و قبولش کنند.
زندگیشان در دوران آموزش چنگ اینگونه بود. زمانی که زن غیرمترقبه وارد حمام می شد، موقعی که او داشت حمام می کرد و با وجود جر و بحث های مدام، با وجود آن بادمجانهای زهرآلود، با وجود آن خواهران ابله و مادری که به دنیا آورده بودشان، برای مرد هنوز اندکی عشق باقی مانده بود تا از او تقاضا کند پشتش را صابون بمالد. زن هم با ته مانده عشقی که از زمان اروپا در دلش باقی مانده بود آن کار را انجام میداد و هردوی آنها فریب خاطرات را می خوردند، بدون آنکه بخواهند مهربان میشدند. بدون اعتراف کردن، یکدیگر را دوست داشتند و آخر سر روی کف حمام از عشق می مردند و رویشان با کف های
زندگیشان در دوران آموزش چنگ اینگونه بود. زمانی که زن غیرمترقبه وارد حمام می شد، موقعی که او داشت حمام می کرد و با وجود جر و بحث های مدام، با وجود آن بادمجانهای زهرآلود، با وجود آن خواهران ابله و مادری که به دنیا آورده بودشان، برای مرد هنوز اندکی عشق باقی مانده بود تا از او تقاضا کند پشتش را صابون بمالد. زن هم با ته مانده عشقی که از زمان اروپا در دلش باقی مانده بود آن کار را انجام میداد و هردوی آنها فریب خاطرات را می خوردند، بدون آنکه بخواهند مهربان میشدند. بدون اعتراف کردن، یکدیگر را دوست داشتند و آخر سر روی کف حمام از عشق می مردند و رویشان با کف های