توانست مادرش را قانع کند که آلت موسیقی عوض شود؛ یعنی به جای پیانو، چنگ. آن هم چون چنگ آلت موسیقی فرشتگان بود. بهانه ای بچگانه که به خورد مادر داده بود. چنگ را از شهر وین وارد کردند.
چنگی بسیار زیبا که به نظر می رسید از طلا ساخته شده است. صدایش هم طوری بود که انگار واقعا از طلا ساخته شده است. یکی از با ارزش ترین اشیای موزه شهر به شمار می رفت تا این که در حریقی سوخت و از بین رفت. فرمینا داثا تسلیم آن محکومیت مجلل شد، میخواست با فداکاری نهایی، خود را از غرق شدن در باتلاق نجات دهد. استادی را از شهر ممپوس فراخواندند که پس از پانزده روز، ناگهان از جهان رفت. برای چند سال از مهم ترین موسیقیدان مدرسه طلاب درس گرفت، کسی که ذات مرده شور وارش، آوای چنگ را عوض می کرد.
خودش هم از آن همه اطاعت، مات مانده بود. حاضر نبود حتی در قلبش به این مسئله اعتراف کند. در اوقات عشقبازی، در سکوت، با شوهرش جر و بحث می کرد، اما در واقع خیلی قبل از آن که متوجه شده باشد اسیر شده بود؛ اسیر قید و بند دنیای جدیدش. در ابتدا تکیه کلامی داشت برای نشان دادن روح عصیانگر خود: «وقتی نسیم وجود دارد، به بادبزن احتیاجی نیست.» ولی بعد برای حفظ کردن امتیازاتی که به دست آورده بود، برای حذر کردن از شرمندگی و تمسخر، آن همه حقارت را فرو میداد و اعتراض نمی کرد، با این امید که دعاهایش مستجاب شود و خداوند متعال لطفی در حق بلانکاخاتم کند و او را به جهان دیگر بفرستد.
دکتر اوربینو هم برای آن که عذر موجهی برای ضعف خود به دست آورد، مسائلی بس بغرنج را پیش می کشید و حتی به فکرش هم نمی رسید که آن عقاید برخلاف اصول مذهبی خودش است. حاضر نبود اقرار کند که کشمکش با همسرش به خاطر محیط خفه خانه است. آن را به گردن
چنگی بسیار زیبا که به نظر می رسید از طلا ساخته شده است. صدایش هم طوری بود که انگار واقعا از طلا ساخته شده است. یکی از با ارزش ترین اشیای موزه شهر به شمار می رفت تا این که در حریقی سوخت و از بین رفت. فرمینا داثا تسلیم آن محکومیت مجلل شد، میخواست با فداکاری نهایی، خود را از غرق شدن در باتلاق نجات دهد. استادی را از شهر ممپوس فراخواندند که پس از پانزده روز، ناگهان از جهان رفت. برای چند سال از مهم ترین موسیقیدان مدرسه طلاب درس گرفت، کسی که ذات مرده شور وارش، آوای چنگ را عوض می کرد.
خودش هم از آن همه اطاعت، مات مانده بود. حاضر نبود حتی در قلبش به این مسئله اعتراف کند. در اوقات عشقبازی، در سکوت، با شوهرش جر و بحث می کرد، اما در واقع خیلی قبل از آن که متوجه شده باشد اسیر شده بود؛ اسیر قید و بند دنیای جدیدش. در ابتدا تکیه کلامی داشت برای نشان دادن روح عصیانگر خود: «وقتی نسیم وجود دارد، به بادبزن احتیاجی نیست.» ولی بعد برای حفظ کردن امتیازاتی که به دست آورده بود، برای حذر کردن از شرمندگی و تمسخر، آن همه حقارت را فرو میداد و اعتراض نمی کرد، با این امید که دعاهایش مستجاب شود و خداوند متعال لطفی در حق بلانکاخاتم کند و او را به جهان دیگر بفرستد.
دکتر اوربینو هم برای آن که عذر موجهی برای ضعف خود به دست آورد، مسائلی بس بغرنج را پیش می کشید و حتی به فکرش هم نمی رسید که آن عقاید برخلاف اصول مذهبی خودش است. حاضر نبود اقرار کند که کشمکش با همسرش به خاطر محیط خفه خانه است. آن را به گردن