خواب هایش هم دخالت می کردند. یک روز صبح تعریف کرد در خواب یک مرد بیگانه و برهنه را دیده که در خانه می گردد و به اطراف مشت مشت خاکستر میپاشد. بلانکاخانم با عصبانیت حرف او را قطع کرده و گفته بود: «یک خانم درست و حسابی نباید از این خواب ها بیند.»
به احساس مدام در خانه دیگران بودنش، در فاجعه دیگر هم اضافه شد: خوراک های تقریبا هرروزه بادمجان که بلانکاخانم به خاطر احترام به روح شوهرش حاضر نبود تغییرشان بدهد و فرمینا داثا هم به آنها لب نمی زد. از بچگی حتی قبل از آن که مزه بادمجان را بچشد، از آن نفرت داشت. چون به نظرش می رسید به رنگ زهر است. گرچه باید اذعان می کرد که در آن باره پیشرفتی کرده بود، چون در پنج سالگی وقتی سر میز گفته بود بادمجان دوست ندارد، پدر مجبورش کرده بود محتویات یک دیس بادمجان را که برای شش نفر در نظر گرفته شده بود، یکجا بخورد. بار اول با استفراغی از بادمجان جویده حس کرده بود که می میرد و بار دوم با طعم روغن کرچک که برای شفادادنش از آن تنبیه، به حلقش ریخته بودند. خاطره احساس دو بار مردن در ذهنش باقی مانده و به چیزی واحد تبدیل شده بود. وحشت از مزه و وحشت از زهر. در آن قصر تهوع انگیز مارکیز دِ کاسال دوئرو سر میز ناهار باید رویش را به طرف دیگر برمی گرداند تا روغن کرچک منجمد کننده را به حلقش نریزند.
فاجعه دیگر، چنگ بود. بلانکاخانم با لحنی بسیار راسخ گفته بود: «تمام خانم های حسابی باید پیانو زدن بلد باشند.» چنان دستوری بود که حتی پسر خودش هم با آن مخالفت کرد. پسری که بهترین سال های طفولیتش در زندان درس های پیانو گذشته بود، گرچه اکنون که بزرگ شده بود قدر آن را می دانست، نمی توانست حاضر شود که همسر خودش هم گرفتار آن زندان شود، همسری بیست و پنج ساله با آن اخلاق ویژه. فقط
به احساس مدام در خانه دیگران بودنش، در فاجعه دیگر هم اضافه شد: خوراک های تقریبا هرروزه بادمجان که بلانکاخانم به خاطر احترام به روح شوهرش حاضر نبود تغییرشان بدهد و فرمینا داثا هم به آنها لب نمی زد. از بچگی حتی قبل از آن که مزه بادمجان را بچشد، از آن نفرت داشت. چون به نظرش می رسید به رنگ زهر است. گرچه باید اذعان می کرد که در آن باره پیشرفتی کرده بود، چون در پنج سالگی وقتی سر میز گفته بود بادمجان دوست ندارد، پدر مجبورش کرده بود محتویات یک دیس بادمجان را که برای شش نفر در نظر گرفته شده بود، یکجا بخورد. بار اول با استفراغی از بادمجان جویده حس کرده بود که می میرد و بار دوم با طعم روغن کرچک که برای شفادادنش از آن تنبیه، به حلقش ریخته بودند. خاطره احساس دو بار مردن در ذهنش باقی مانده و به چیزی واحد تبدیل شده بود. وحشت از مزه و وحشت از زهر. در آن قصر تهوع انگیز مارکیز دِ کاسال دوئرو سر میز ناهار باید رویش را به طرف دیگر برمی گرداند تا روغن کرچک منجمد کننده را به حلقش نریزند.
فاجعه دیگر، چنگ بود. بلانکاخانم با لحنی بسیار راسخ گفته بود: «تمام خانم های حسابی باید پیانو زدن بلد باشند.» چنان دستوری بود که حتی پسر خودش هم با آن مخالفت کرد. پسری که بهترین سال های طفولیتش در زندان درس های پیانو گذشته بود، گرچه اکنون که بزرگ شده بود قدر آن را می دانست، نمی توانست حاضر شود که همسر خودش هم گرفتار آن زندان شود، همسری بیست و پنج ساله با آن اخلاق ویژه. فقط