وحشت کرده بود. ولی بعد، در تنهایی آن خانه، یاد گرفت که چگونه با او آشنا شود و آشنا هم شد و به نحوی شگفت انگیز کشف کرد که مادران فرزند خود را فقط به خاطر به دنیا آوردن دوست ندارند، بلکه منشأ اصلی این دوست داشتن همدستی، رفاقت و شیر دادن است. عاقبت به مرحله ای رسید که در آن خانه نحس، بجز فرزندش هیچ کس و هیچ چیز را دوست نداشت. از تنهایی دق می کرد، از دیدن آن باغ که به گورستان شباهت داشت. ویرانگی گذشت زمان در آن تالارهای وسیع بدون پنجره. در شب های بی پایان از جیغ های زنهای دیوانه دارالمجانین مجاور ساختمان، دیوانه میشد. احساس شرمندگی می کرد از این که هر روز، بنا به عادت آن خانه، میز را طوری می چید که انگار یک میهمانی رسمی در پیش است. با رومیزی های دست دوزی شده، با کارد و چنگال های نقره و شمعدانهایی که مناسب مجلس ترحیم بودند. آن هم فقط به خاطر این که پنج شبح سر میز بنشینند و کمی شیرینی سیب و شیرقهوه صرف کنند. چقدر از مراسم تسبیح انداختن در دعای غروب نفرت داشت، از تعارفات سر میز و از انتقادات بی پایان از کارد و چنگال درست استفاده نمی کنی، بلد نیستی خوب گام برداری و مثل زنان امل در خیابان راه می روی، طرز لباس پوشیدنت مثل بازیگران سیرک است، با شوهرت رفتاری دهاتی وار داری، وقتی به کودک شیر میدهی با شال سینه ات را نمی پوشانی.
وقتی به تقلید انگلیسی ها، ساعت پنج بعداز ظهر کسانی را برای صرف چای دعوت می کرد و از آنها با شیرینی های کوچک سلطنتی و مربای گل پذیرایی می کرد، بلانکاخانم اعتراض می کرد و میگفت که دوست ندارد در خانه اش به میهمانان شربتی تعارف کنند که برای بند آوردن تب خوب است. باید از آنها با شکلات و پنیر و نانهای گرد پذیرایی کرد. حتی در
وقتی به تقلید انگلیسی ها، ساعت پنج بعداز ظهر کسانی را برای صرف چای دعوت می کرد و از آنها با شیرینی های کوچک سلطنتی و مربای گل پذیرایی می کرد، بلانکاخانم اعتراض می کرد و میگفت که دوست ندارد در خانه اش به میهمانان شربتی تعارف کنند که برای بند آوردن تب خوب است. باید از آنها با شکلات و پنیر و نانهای گرد پذیرایی کرد. حتی در