نام کتاب: عشق در زمان وبا
اوضاع را روبراه کنند. دلش برای مادر خود می سوخت که آن طور رو به انحطاط بود. زنی که زمانی شور زندگی اش همه را سر شوق می آورد. آن زن که آن طور زیبا و فهمیده بود، با احساساتی که در محیط او بس نادر بود، برای چهل سال روح و جسم گل سرسبد آن بهشت اجتماعی محسوب شده بود و بیوه شدن چنان زندگی اش را تلخ کرده بود که به موجود دیگری تبدیل شده بود. وارفته و ترشیده شده بود. با دنیا خصومت پیدا کرده بود. تنها چیزی که در موردش میشد گفت این بود که قلبش از کینه آکنده بود. میگفت شوهرش داوطلبانه، خودش را فدای یک گروه کاکاسیاه (آن طور که خودش سیاهپوستان را می نامید) کرده بود، در حالی که می توانست نسبت به او فداکاری کند و به خاطر او زنده بماند. به هر حال، زناشویی سعادتمندانه فرمینا داثا درست به اندازه همان ملت ماه عسل طول کشیده بود. تنها کسی هم که می‌توانست او را از آن باتلاق بیرون بکشد، درست همان کسی بود که در مقابل اقتدار مادرش، از ترس فلج بود. فرمینا داثا تقصیر را به گردن شوهرش می انداخت؛ او بود که در آن دام مهلک افکنده بودش؛ تقصیر خواهران ابله و مادر نیمه دیوانه اش نبود. خیلی دیر ملتفت شده بود مردی که به همسری اش درآمده بود، در پشت پرده شغل مقتدر و ظاهر فریبنده اجتماعی اش، موجودی حقیر است که فقط از نام خانوادگی طولانی اش شهامت می گیرد و بس.
به پسرش که تازه متولد شده بود پناه برده بود. وقتی از بدنش خارج شده بود، نفس راحتی کشیده بود که خود را از دست وزنه ای که به او تعلق نداشت خلاص کرده است. وقتی قابله آن گوساله تودلی را برهنه و چرب و خون آلود با بند نافی به دور گردن نشانش داده بود، از این که نسبت به آن موجود ذره ای علاقه در قلبش حس نمی کند، از خودش

صفحه 321 از 536