ثروت سرشار و افسانه ای، افتخار نیمه کاره و چند شایستگی واقعی او را در نظر نگرفته بود. تسلیم شده بود چون فرصتی که در جلوی پایش قرار گرفته بود گیجش کرده بود و بیست و یک سالگی اش نزدیک شده بود: فرصت نهایی تسلیم سرنوشت شدن او، همان یک لحظه برایش کافی بود تا در مقابل پروردگار و قانون سوگند وفاداری ابدی یاد کند و تصمیم بگیرد. تمام شک و تردیدش محو شد. آنچه عقل حکم می کرد انجام داد. بدون هیچ گونه عذاب وجدان و بدون قطرهای اشک، خاطره فلورنتینو آریثا را از روی زندگی خود خط زد و پاک کرد، و در فضایی که او در خاطراتش در اختیار خود در آورده بود، گذاشت تا دشتی از گل بروید. یک دشت وسیع پر از گل شقایق. تنها چیزی را که به خود اجازه داد، آهی بود عمیق تر از آه های سابق، آخرین آه بود: «مردک بیچاره!»
شک و تردیدش پس از بازگشت از ماه عسل شدت گرفت. تازه صندوق ها را باز کرده و مبلها را سر جای خود گذاشته بودند. می خواستند یازده بسته ای را که همراه آورده بودند خالی کنند تا او به عنوان خانم خانه، خانه قدیمی مارکیز د کاسال دوئرو را تصاحب کند. درست در همین وقت با سرگیجهای مهلک متوجه شد که در خانه ای اشتباهی زندانی شده است. آن هم با مردی که ربطی به القابش نداشت. شش سال طول کشید تا از محبس خلاصی یابد، بدترین دوران عمرش محسوب می شد. تلخی بلانکا خانم، مادرشوهرش و عقب افتادگی خواهران شوهرش که در صومعهای راهبه نشده بودند چون از ابتدا راهبههایی محبوس در صومعه بودند، دیوانه اش می کرد.
دکتر اوربینو که از تجلیل کردن خاندان خود خسته شده بود، گوشش به التماس و درخواست او بدهکار نبود. معتقد بود که به خواست خداوند و ظرفیت بی انتهای همسرش در وفق دادن خود با هر موقعیتی، می توانند
شک و تردیدش پس از بازگشت از ماه عسل شدت گرفت. تازه صندوق ها را باز کرده و مبلها را سر جای خود گذاشته بودند. می خواستند یازده بسته ای را که همراه آورده بودند خالی کنند تا او به عنوان خانم خانه، خانه قدیمی مارکیز د کاسال دوئرو را تصاحب کند. درست در همین وقت با سرگیجهای مهلک متوجه شد که در خانه ای اشتباهی زندانی شده است. آن هم با مردی که ربطی به القابش نداشت. شش سال طول کشید تا از محبس خلاصی یابد، بدترین دوران عمرش محسوب می شد. تلخی بلانکا خانم، مادرشوهرش و عقب افتادگی خواهران شوهرش که در صومعهای راهبه نشده بودند چون از ابتدا راهبههایی محبوس در صومعه بودند، دیوانه اش می کرد.
دکتر اوربینو که از تجلیل کردن خاندان خود خسته شده بود، گوشش به التماس و درخواست او بدهکار نبود. معتقد بود که به خواست خداوند و ظرفیت بی انتهای همسرش در وفق دادن خود با هر موقعیتی، می توانند