هم مثل دیگری، کم دوست داشت؛ این فرق که این یکی را حتی کمتر از آن یکی میشناخت و نامه های این یکی مثل نامه های آن یکی تب آلود نبودند و به هر حال عشق خود را هم مثل آن یکی ثابت نکرده بود. واقعیت در این بود که تصمیمات خوونال اوربینو هرگز از روی عشق نبودند. با این حال آنچه مرد کاتولیک به او عرضه می داشت: - امنیت، نظم و ترتیب و سعادت - ارقامی واضح بودند که وقتی جمع میبستی می توانستند به عشق شباهت پیدا کنند؛ تقریبا عشق باشند. ولی عشق نبودند. و این شک و تردید گیج و مشکوکش می کرد. خودش هم چندان مطمئن نبود که آنچه در زندگی کم دارد عشق باشد.
به هر حال مهم ترین عاملی که علیه دکتر خوونال اوربینو خودنمایی می کرد این بود که اصلا و ابدا به مرد دلخواهی که لورنزو داثا برای دخترش در نظر گرفته بود، شباهت نداشت. گرچه در واقع این طور نبود، ولی همه چیز نشان می داد که او ثمره یک توطئه چینی است. فرمینا داثا هم درست همین عقیده را داشت، درست از همان وقتی که برای بار دوم و بی خبر به ملاقاتش آمده بود. وراجی با ئیلده براندا، سردرگم ترش کرده بود، چون خود آن دختر نیز قربانی محسوب می شد. خودش را با فلورنتینو آریثا مقایسه می کرد و از یاد برده بود که لورنزو داثا به آنجا کشانده بودش تا طرف دکتر خوونال اوربینو را بگیرد. خدا میداند که فرمینا داثا وقتی دختردایی اش به تلگرافخانه می رفت تا فلورنتینو آریثا را ببیند چه جور دندان روی جگر گذاشته و او را همراهی نکرده بود. دلش می خواست آن مرد را بار دیگر ببیند، مقایسه اش کند، با او صحبت کند، با او آشناتر بشود تا مطمئن شود که تصمیم عجولانه اش از چاله به چاه نخواهدش انداخت. نمی خواست بی حساب و کتاب تسلیم پدرش شود؛ ولی تسلیم شد. مرحله بسیار حساس زندگی اش بود. زیبایی مردانه
به هر حال مهم ترین عاملی که علیه دکتر خوونال اوربینو خودنمایی می کرد این بود که اصلا و ابدا به مرد دلخواهی که لورنزو داثا برای دخترش در نظر گرفته بود، شباهت نداشت. گرچه در واقع این طور نبود، ولی همه چیز نشان می داد که او ثمره یک توطئه چینی است. فرمینا داثا هم درست همین عقیده را داشت، درست از همان وقتی که برای بار دوم و بی خبر به ملاقاتش آمده بود. وراجی با ئیلده براندا، سردرگم ترش کرده بود، چون خود آن دختر نیز قربانی محسوب می شد. خودش را با فلورنتینو آریثا مقایسه می کرد و از یاد برده بود که لورنزو داثا به آنجا کشانده بودش تا طرف دکتر خوونال اوربینو را بگیرد. خدا میداند که فرمینا داثا وقتی دختردایی اش به تلگرافخانه می رفت تا فلورنتینو آریثا را ببیند چه جور دندان روی جگر گذاشته و او را همراهی نکرده بود. دلش می خواست آن مرد را بار دیگر ببیند، مقایسه اش کند، با او صحبت کند، با او آشناتر بشود تا مطمئن شود که تصمیم عجولانه اش از چاله به چاه نخواهدش انداخت. نمی خواست بی حساب و کتاب تسلیم پدرش شود؛ ولی تسلیم شد. مرحله بسیار حساس زندگی اش بود. زیبایی مردانه